بيت اول مضمون مستقلى را در بر دارد و بيت دوم يك اصل كلى را گوشزد مىكند ، ولى با نظر دقيق احتمال اول مناسبتر به نظر مىرسد و به هر تقدير مضمون بيت دوم يكى از عالىترين مطالب را بيان مىدارد كه به طور اختصار به شرح و تحليل آن مىپردازيم :
اگر بتوانيم مجموع تاريخ بشرى را به يك قافلهء خود آگاه تشبيه كنيم ، حقيقتى را كه جلال الدين بيان مىكند ، به اين صورت در مىآيد :
قافلهء بشرى مبدئى دارد و پايانى ، آغازى دارد و انجامى ، هر فردى كه در اين كاروان پر معنى شركت كرده و با آنها به راه افتاده است ، بايد به دو طرف اين سلسلهء طولانى متوجه باشد و موقعيت واقعى خود را دريابد ، ولى متأسفانه جريان امور قافلهء مزبور غير از آن است كه ما تصور مىكنيم ، زيرا همواره عدهء كمى بودهاند كه از هدف حركت مجموع قافله هدفى براى خود تعيين كرده و هشيارانه قدم برداشتهاند . اكثريت افراد جزء ناخود آگاه كاروان بشريتاند ، زنگ قافله نواخته مىشود ، راه مىافتند ، خندهاى دسته جمعى مىبينند ، مىخندند ، گريهاى را مىشنوند مىگريند ، بدون اين كه بدانند چه مىكنند ، مىايستند و مىنشينند و بر مىخيزند ، چند نفر در كاروان گلاويز مىشوند ، اينان هم ناخود آگاه بجنگ مىپردازند و . . . خلاصه :
بر خيالى صلحشان و جنگشان
بر خيالى نامشان و ننگشان
اين بىنوايان نمىروند ، بلكه آنان را مىبرند ، اين آلات حركتى ندارند ، بلكه آنها را تحريك مىكنند ، نمىنشينند بلكه آنان را مىنشانند ، پروانهء زندگى و مرگشان احتياج به امضا دارد . پس اينان همان ذغالها و هيزمها هستند كه هر وقت قافله سالاران سود جو براى استراحت بنشينند ، آنان را مىسوزانند و هنوز بقاياى بر افروختگى آنان از بين نرفته ، قافله راه خود را پيش مىگيرد و باد و باران و ساير عوامل تخريب كننده ، بساط آن بر افروختهء باقيمانده را هم برمى چينند .
اگر اين بلا تكليفى مربوط به خود انسان بوده باشد ، يعنى با داشتن توانايى و اختيار خود را به صورت چوب و ذغال در آورد كه با دل خواه قافله سالاران خواهد سوخت