تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
( ( 198 ) ) جان جاهل زين دعا جز دور نيست ز انكه يا رب گفتنش دستور نيست ( ( 199 ) ) بر دهان و بر لبش قفلى است بند تا ننالد با خدا وقت گزند

مگر به ياد خدا بودن و يا رب گفتن حقيقى شايستهء هر جاهل خود پرست است ؟

طغيان در خود پرستى و اصرار به نادانى وقتى از حد گذشت ، ركودى در عقل حكمفرما مىشود و جمود مرگبارى وجدان را فرا مىگيرد ، در آن موقع روح انسانى چونان مرغ بال شكسته در گوشه‌اى از درون آدمى سقوط مىكند . براى اين شخص ديگر نه نيكى معنا مىدهد و نه بدى ، زيرا براى او نه عقلى مطرح است و نه وجدان ، نه هدفى مىشناسد و نه راهى را كه او را به آن هدف برساند ، در حقيقت سرچشمهء حيات واقعى را كه از خدا سرازير مىگردد ، به روى خود بسته است او ديگر نمىتواند الله بگويد ، قلب و گلو و زبان و لبهايش از اختيار روح انسانيش بريده شده است ، او چگونه مىتواند يا رب ، يا رب بگويد ، در صورتى كه ميان خدا و روح ساقط شده اش فاصلهء بىنهايتى را به وجود آورده است . واقعيت چنان نيست كه خدا انسانى را بدون كوچكترين نيازى بيافريند و در عين احتياج بنده به يا رب گفتن ، او را از اين نيايش و توجه باز بدارد . خدا بشر را براى دور كردن از بارگاه جلال و جمالش نيافريده است ، اين انسان است كه شايستگى تقرب به خدا و يا رب گفتن را از خود سلب مىكند .

تفسير ابيات

شخصى در تاريكى شب در حال نيايش به سر مىبرد و الله ا لله مىگفت ، باشد كه لبانش از حلاوت لفظ جلاله شيرين گردد ، او حالت خوشى داشت و سينهء پر هيجانى ، براى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 224 | محمد تقي جعفري