بالهاى ظريفش آمادهء حركت به سوى تست ، نه براى آن كه از قفس تن پرواز كند و در فضاى بىكران هستى بال و پرى گشايد ، نه ، زيرا زمين و آسمان با آن همه پهناورى جز قفس بزرگترى براى اين پرندهء شيدا چيزى نيست .
تنگتر آمد خيالات از عدم
ز ان سبب باشد خيال اسباب غم
باز هستى تنگتر بود از خيال
ز ان شود روى قمر همچون هلال
باز هستى جهان حس و رنگ
تنگتر آمد كه زندانيست تنگ
او مىخواهد آغوش بارگاه بىنهايتت را برويش باز كنى و بديدار خويشت بخوانى .
مگر اين چشم نياز را كه به سوى تو دوختهام تو ندادهاى ؟ مگر اين بال و پر ناچيز ساختهء دست تواناى تو نيست ؟ مگر اين پارهء گوشت سرخ فام كه در روى كرهء خاكى قلبش مىنامند ، تو به من ارزانى نداشتهاى ؟ با اين كه هزاران تمايلات گوناگون و آرمانهاى متنوع به اين قطعهء خونين عرضه مىشوند ، باز نمىتوانند آن را ارضا نموده هيجان و اشتياق و عشق طوفانيش را فرو نشانند .
اى آفرينندهء دل ما خاك نشينان اين قلب بىنهايت كوچك هواى پرواز به سوى بىنهايت بزرگ دارد ، تا با نسيمى از ابديت زبانه هاى شعلهء فروزانش را خاموش نسازى ، تپش سوزناكش فرو نخواهد نشست .
در همهء اوقات و همهء لحظات زندگانى ، نيايش واقعى براى ما امكان پذير است . زيرا هميشه روزنه هايى از ديوارهاى اين بناى كهنسال به روى بىنهايت باز است و ما در هر گونه شرايط مىتوانيم سر بالا كشيده قلمروى از ما وراى طبيعت را نظاره كنيم .
با اين حال گويى اعماق جان ما آدميان به خاموشى مطلق در طبيعت شور و اشتياق مخصوصى دارد ، رازهايى كه نه الفاظ محدود از عهدهء اظهار آنها بر مىآيد