نيايش ، آن گاه كه به حباب ناچيز بودن دانش خود اعتراف مىكنيم و اين زمزمهء الهى را بر لبان خود جارى مىسازيم ، كه بار الها :
قطرهء دانش كه بخشيدى ز پيش
متصل گردان به درياهاى خويش
آن گاه كه با خود به گفتگو پرداخته به خويشتن مىگوييم :
چون ملايك گوى لا علم لنا
يا الهى غير ما علَّمتنا
در اين موقع است كه احساس مىكنيم كه در دريايى از نور غوطه ور گشتهايم مغزهاى دانش همهء جهان در اختيار ما قرار گرفته است ، آخر نه اين است كه حباب ناچيز دانش خود را بعلم بىنهايت خداوندى نسبت دادهايم ؟ مرغ سبكبال روح ما در حال نيايش از تنگناى قفس تن رها گشته پر و بالى در بىنهايت مىگشايد ، اگر اين پرواز صحيح بوده باشد ، ديگر براى روح بر گشتن و دوباره در زندان تاريك بدن محبوس شدن امكان نخواهد داشت ، زيرا روح ، آدمى در آن حال كه مىخواهد از خانهء محقر بدن به پرواز در آيد ، اين كالبد خاكى را به صورت رصد گاهى در مىآورد كه به سوى بىنهايت نصب شده و هرگز ديده از نظاره به بىنهايت نخواهد پوشيد .
ممكن است در حال نيايش چشم بر افق آسمان بدوزيم و از دايرهء محدود سياهى چشم مردمك ديده را به آن فضا كه كرانهاى براى آن پيدا نيست بگردانيم ، يا سر فرود آورده بنقطهء بسيار كوچكى از خاك و شن خاموش يا برگ درخت و شاخهء گلى كه زيباييش را چراغى فرا راه ما به سوى جمال ابدى گرفته است ، يا به پرواز جوجهء مرغى كه به تازگى قانون تكاپو به سراغش آمده است خيره شويم ، ممكن است فقط دستها را از قعر چاه طبيعت بيرون آورده با سر انگشتان بالا رفته روزنه هايى در سقف بسيار ضخم جهان ماده به روى خود باز كنيم ، يا تنها به حركت جزئى سر قناعت بورزيم و امكان آن هم هست كه فقط بر روى هم گذاشتن پلك چشم اكتفا كنيم و . . . ولى در همه حال يك هدف بيشتر نداريم و آن اين است كه :
خداوندا مرغ ناچيز و محبوس در قفسى چشم به تو دوخته و با لرزاندن