پروردگارا خداوندا بار الها آفريدگارا . . . بارقه هاى فروزانى هستند كه از اعماق جان آدمى بر مىآيند و فروغى به انسان و حتى به جهان ماده و ماديات مىبخشند و آنها را شايستهء لطف و عنايت الهى قرار مىدهند . درك ما ، مشاعر ما ، تخيل ما ، تفكر ما ، وجدان با عظمتتر از جهان هستى ما همگى و همگى در حال نيايش در هم مىآميزند و اقيانوس جان ما را مىشورانند ، اين هيجان و شورش آن چنان با عظمت و هماهنگ و جدى است كه نه تنها درون ما را از آلودگىها و كثافات حيوانى پاك مىكند ، بلكه فروزان شدن نور خداوندى را در آن نهان خانهء شگفت انگيز احساس مىكنيم . محال است كسى در دوران زندگانيش و لو براى لحظاتى چند در اين جهان پر ازدحام احساس غربت ننمايد ، راستى لحظاتى در عمر ما وجود دارد كه ما حتى خود را از خويشتن هم بيگانه مىبينيم ، بشنويد كه انسان شناسى مانند حافظ چه مىگويد :
سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى
دل ز تنهايى به جان آمد خدايا هم دمى
آن كدامين هم دم شايسته است كه اين غربت وحشتناك را به انس و الفت مبدل بسازد ؟ اين تنها نيايش است كه مىتواند غربت مرگبار ما را به انس با جهان هستى مبدل نمايد .
در هنگام نيايش ، آن جا كه بزوال و فناى حتمى خود آگاه گشته و در مىيابيم كه زندگانى محدود و ناچيز ما در مقابل عمر جهان هستى بمنزلهء يك ثانيه در مقابل ميلياردها قرون و اعصار مىباشد ، نسيمى از ابديت آن چنان مشام ما را مىنوازد كه عمر جهان هستى را بمنزلهء ثانيهاى در مقابل ابديتى به ما نشان مىدهد كه در لحظهء نيايش ما را در خود غوطه ور ساخته است . ما آدميان همگى به خوبى درك كردهايم كه در اقيانوسى از جهالت غوطه وريم ، دانش ما در مقابل آن اقيانوس تاريك و بىكران حبابى ابهام انگيز است كه با اندك نسيمى نيست و نابود مىگردد ، ولى در لحظات