تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
مثال فوق كه تصورش خيلى سهل و آسان است ، حقايق مقدم براى شخص مفروض ممكن است با اهميت نباشد ، لذا حذف آن حقايق اثرى در زندگانى او نگذارد ، فقط كارى كه كرده است با تصور ميوه ذهن و ذائقهء خود را فريب داده و به اصطلاح براى يك دروغ ( وجود ميوه فعلا ، در صورتى كه پنج ماه ديگر ميوه به عمل خواهد آمد ) به عدد لحظات پنج ماه و هزاران جريانات طبيعى يقينى يا احتمالى به خود دروغ گفته است . اكنون مسئله را در حدود كلى خود فرض كنيم : كسى كه خود را باور كرده است و شخصيت خود را در حد نصاب رشد مىبيند ، سپس براى وصول به حقايق عالىتر به راه مىافتد ، در صورتى كه فاصله ميان او و آن حقايق ، همان حقيقت اولى است كه عبارت است از پيدا كردن راه رشد شخصيت ، كه ممكن است براى پيدا كردن اين راه به دست يافتن به هزاران حقيقت نيازمند باشد كه امروز براى او كوچكترين جلوه‌اى ندارند . در صورتى كه حتى راه رسيدن به رشد شخصيت را هم نمىداند ، اين شخص نزديكترين حقيقت را كه پيدا كردن راه اعتلاى شخصيت است زير پا مىگذارد و از روى آن مىجهد . اين بىنوا چشم دور بين دارد ، اما نه آن دور بينى كه تمام حقايق موجوده ميان او و حقيقت مفروض را تصفيه نموده و موقعيت خود را با آنها تثبيت كرده باشد . مثلًا فرض كنيم راه رسيدن به رشد شخصيت كنار گذاشتن خود خواهى است ، اين شخص بدون اين كه قدم در اين راه بگذارد ، شخصيتى براى خود فرض كرده است كه در راه تكامل آن به تكاپو افتاده و حقايقى را به عنوان عوامل رشد و تكامل شخصيت براى خود مطرح ساخته است . بدان جهت كه از روى اصيلترين حقيقت مقدم كه كنار گذاشتن خود خواهى است