قصهء خورندگان پيل بچه از حرص و ترك نصيحت ناصح
( ( 69 ) ) آن شنيدى تو كه در هندوستان
ديد دانايى گروهى دوستان
( ( 70 ) ) گرسِنه مانده شده بىبرگ و عور
مىرسيدند از سفر از راه دور
( ( 71 ) ) مهر داناييش جوشيد و بگفت
خوش سلاميشان و چون گل بر شكفت
( ( 72 ) ) گفت دانم كز تجوّع وز خلا
جمع آمد رنجتان زين كربلا
( ( 73 ) ) ليك الله ا للهاى قوم جليل
تا نباشد خوردتان فرزند پيل
( ( 74 ) ) پيل هست اين سو كه اكنون مىرويد
پند من از جان و از دل بشنويد
( ( 75 ) ) پيل بچگانند اندر راهتان
صيد ايشان هست بس دل خواهتان
( ( 76 ) ) بس ظريفند و لطيفند و سمين
ليك مادرشان بود اندر كمين
( ( 77 ) ) از پى فرزند صد فرسنگ راه
او بگردد در حنين و آه آه
( ( 78 ) ) آتش و دود آيد از خرطوم او
الحذر ز ان بچهء مرحوم او
( ( 79 ) ) اولياء اطفال حقند اى پسر
در حضور و غيب آگه با خبر
( ( 80 ) ) غايبى منديش از نقصانشان
كو كشد كين از براى جانشان
( ( 81 ) ) گفت اطفال منند اين اوليا
در غريبى فرد از كار و كيا
( ( 82 ) ) از براى امتحان خوار و يتيم
ليك اندر سرّ منم يار و نديم
( ( 83 ) ) پشت دار جمله عصمتهاى من
گوييا هستند خود اجزاى من
( ( 84 ) ) هان و هان اين دلق پوشان منند
صد هزار اندر هزار و يك تنند
( ( 85 ) ) ور نه كى كردى به يك چوبى هنر
موسيى فرعون را زير و زبر
( ( 86 ) ) ور نه كى كردى به يك نفرين چنان
نوح شرق و غرب را غرق و مهان
( ( 87 ) ) بر نكندى يك دعاى لوط راد
شهرهاى كافران را المراد
( ( 88 ) ) كشت شهرستان چون فردوسشان
دجلهء آب سيه رو بين نشان
( ( 89 ) ) سوى شام است اين نشان و اين خبر
درهء قدسش به بينى بر گذر