تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
قواى تو براى زندگانى در آن جهان بيرونى است كه اكنون توانايى درك آن را ندارى ] تو در اين تنگناى تاريك و چار ميخش محبوس و در ميان رحم كه پيرامونش را كثافتها گرفته است ، مشغول خوردن خون شده‌اى و نمىدانى چه غوغايى در بيرون وجود دارد . اگر كسى اين همه اخبار صحيح را به جنين مىگفت ، حتى يك كلمهء آنها را هم نمىپذيرفت و رسالتى را كه آن شخص در رسانيدن اطلاعات صحيح از جهان بيرون به آن كودك داشت ، منكر مىگشت . آن كودك چه مىگفت ؟ آن كودك همان جملات را به آن شخص تكرار مىكرد كه در اين جهان بيرون از شكم ، اين جملات چيست ؟ كه كودكان هفتاد ساله و شصت ساله به زبان مىآورند . « نمىشود » ، « محال است » ، « امكان ندارد » ، « خرافات است » و . . . آرى ، مغز نارسيده و فهم كور هرگز نخواهد توانست معناى تنگى و محدوديت اين جهان را در مقابل پشت پردهء طبيعت درك كنند ، چونان كودك جنينى كه حتى يك كلمه هم نمىتواند از جهان برونى بفهمد . آرى ، وقتى كه يك موجود با حقيقتى سنخيت ندارد ، نمىتواند آن حقيقت را بشنود و درك نمايد . اين همان معماى لا ينحل است كه نمىگذارد مردم معمولى گفته هاى اولياء الله را در بارهء آن جهان بفهمند . اولياء الله چه مىگويند ؟ اولياء الله مىگويند : اين جهان مانند چاهى است بس تنگ و تاريك ، جهان ديگرى بيرون از اين عالم وجود دارد كه نمودهاى طبيعى از قبيل بو و رنگ و اندازه و كيفيتهاى ديگر در آن راهيابى ندارد . آرى اولياء الله گفتند و گفتند ، اما به گوش اين چاه نشينان نرفت ، زيرا طمع به مزاياى حيوانى و لذايذ جسمانى زود گذر ، حجاب ضخيمى ميان گوش آنها و حقايق انداخته بود ، وضع اين قفس گريان درست شبيه به وضع همان جنين خون آشام مىباشد .