( ( 44 ) ) چون مزاج آدمى گِل خوار شد
زرد و بد رنگ و سقيم و خوار شد
( ( 45 ) ) چون مزاج زشت او تبديل يافت
رفت زشتىّ رخش چون شمع تافت
( ( 46 ) ) دايهاى كو طفل شير آموز را
تا به نعمت خوش كند او را غذا
( ( 47 ) ) گر ببيند راه يك پستان بر او
بر گشايد راه صد بستان بر او
( ( 48 ) ) ز ان كه پستان شد حجاب آن ضعيف
از هزاران نعمت و خوان رغيف
( ( 49 ) ) پس حيات ماست موقوف فطام
اندك اندك جهد كن تم الكلام
( ( 50 ) ) چون جنين بُد آدمى خونخوار بود
بود او را تا كه از خون تار و پود
( ( 51 ) ) از فطام خون غذايش شير شد
و از فطام شير لقمه گير شد
( ( 53 ) ) گر جنين را كس بگفتى در رحم
هست بيرون عالمى بس منتظم
( ( 54 ) ) يك زمين خرّمى با عرض و طول
اندرو بس نعمت و بىحد اكول
( ( 55 ) ) كوها و بحرها و دشتها
بوستانها باغها و كشتها
( ( 56 ) ) آسمانى بس بلند و پر ضيا
آفتاب و ماهتاب و صد سها
( ( 57 ) ) از شمال و از جنوب و از دبور
باغها دارد عروسىها و سور
( ( 58 ) ) در صف نايد عجايبهاى آن
تو درين ظلمت چهاى در امتحان
( ( 59 ) ) خون خورى در چار ميخ تنگنا
در ميان حبس و انجاس و عنا
( ( 60 ) ) او به حكم حال خود منكر بدى
زين رسالت معرض و كافر شدى
( ( 61 ) ) كاين محال است و فريب است و غرور
ز ان كه هم كور است از اين معنى و دور
( ( 62 ) ) جنس چيزى چون نديد ادراك او
نشنود ادراك منكرناك او
( ( 63 ) ) همچنان كه خلق عام اندر جهان
ز آن جهان ابدال مىگويندشان
( ( 64 ) ) كاين جهان چاه است بس تاريك و تنگ
هست بيرون عالمى بىبو و رنگ
( ( 65 ) ) هيچ در گوش كسى ز ايشان نرفت
كاين طمع آمد حجاب ژرف و زفت
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 100
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٠٠