( ( 23 ) ) باز خاكى را ببخشد حلق و لب
تا گياهش را خورد اندر طلب
( ( 24 ) ) چون گياهش خورد حيوان گشت زفت
گشت حيوان لقمهء انسان و رفت
( ( 25 ) ) باز خاك آمد شد اكَّال بشر
چون جدا شد از بشر روح و بصر
( ( 26 ) ) ذره ها ديدم دهانشان جمله باز
گر بگويم خردشان گردد دراز
( ( 27 ) ) برگها را برگ از انعام او
دايگان را دايه لطف عام او
( ( 28 ) ) رزقها را رزقها او مىدهد
ز ان كه گندم بىغذايى كى زهد
( ( 29 ) ) نيست شرح اين سخن را منتهى
پارهاى گفتم بدان ز ان پاره ها
( ( 30 ) ) جمله عالم آكل و مأكول دان
باقيان را مقبل و مقبول دان
( ( 32 ) ) اين جهان و عاشقانش منقطع
اهل آن عالم مخلَّد مجتمع
( ( 33 ) ) پس كريم آن است كاو خود را دهد
آب حيوانى كه ماند تا ابد
( ( 34 ) ) باقيات الصالحات آمد كريم
رسته از صد آفت و اخطار و بيم
( ( 35 ) ) گر هزارانند يك تن بيش نيست
چون خيالات عدد انديش نيست
( ( 36 ) ) آكل و مأكول را حلق است و ناى
غالب و مغلوب را عقل است و راى
( ( 37 ) ) حلق بخشيد او عصاى عدل را
خورد او چندان عصا و حبل را
( ( 38 ) ) و اندرو افزون نشد ز ان جمله اكل
ز ان كه حيوانى نبودش اكل و شكل
( ( 39 ) ) مر يقين را چون عصا هم حلق داد
تا بخورد او هر خيالاتى كه زاد
( ( 40 ) ) پس معانى را چو اعيان حلقهاست
رازق حلق معانى هم خداست
( ( 41 ) ) پس ز ماهى تا به ماه از خلق نيست
كه به جذب مايه او را حلق نيست
حلق نفس از وسوسه خالى شود
ميهمان وحى اجلالى شود
( ( 42 ) ) حلق جان از فكر تن خالى شود
وانگهان روزيش اجلالى شود
حلق عقل و دل چو خالى شد ز فكر
يافت او بىهضم معده رزق بكر
( ( 43 ) ) شرط تبديل مزاج آمد بِدان
كز مزاج بد بود مرگ بَدان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 99
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٩٩