تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
( ( 23 ) ) باز خاكى را ببخشد حلق و لب تا گياهش را خورد اندر طلب ( ( 24 ) ) چون گياهش خورد حيوان گشت زفت گشت حيوان لقمهء انسان و رفت ( ( 25 ) ) باز خاك آمد شد اكَّال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر ( ( 26 ) ) ذره ها ديدم دهانشان جمله باز گر بگويم خردشان گردد دراز ( ( 27 ) ) برگها را برگ از انعام او دايگان را دايه لطف عام او ( ( 28 ) ) رزقها را رزقها او مىدهد ز ان كه گندم بىغذايى كى زهد ( ( 29 ) ) نيست شرح اين سخن را منتهى پاره‌اى گفتم بدان ز ان پاره ها ( ( 30 ) ) جمله عالم آكل و مأكول دان باقيان را مقبل و مقبول دان ( ( 32 ) ) اين جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلَّد مجتمع ( ( 33 ) ) پس كريم آن است كاو خود را دهد آب حيوانى كه ماند تا ابد ( ( 34 ) ) باقيات الصالحات آمد كريم رسته از صد آفت و اخطار و بيم ( ( 35 ) ) گر هزارانند يك تن بيش نيست چون خيالات عدد انديش نيست ( ( 36 ) ) آكل و مأكول را حلق است و ناى غالب و مغلوب را عقل است و راى ( ( 37 ) ) حلق بخشيد او عصاى عدل را خورد او چندان عصا و حبل را ( ( 38 ) ) و اندرو افزون نشد ز ان جمله اكل ز ان كه حيوانى نبودش اكل و شكل ( ( 39 ) ) مر يقين را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خيالاتى كه زاد ( ( 40 ) ) پس معانى را چو اعيان حلقهاست رازق حلق معانى هم خداست ( ( 41 ) ) پس ز ماهى تا به ماه از خلق نيست كه به جذب مايه او را حلق نيست حلق نفس از وسوسه خالى شود ميهمان وحى اجلالى شود ( ( 42 ) ) حلق جان از فكر تن خالى شود وانگهان روزيش اجلالى شود حلق عقل و دل چو خالى شد ز فكر يافت او بىهضم معده رزق بكر ( ( 43 ) ) شرط تبديل مزاج آمد بِدان كز مزاج بد بود مرگ بَدان