[ رافائل مىگويد ] : « آرى بشر در مقابل عشق چنين خلق شده است ، به انسانيت خويش معترف نخواهد بود مگر روزى كه بر عشق دست يافته باشد و تا وقتى كه بدين حد نرسيده است پيوسته در جست و جو و اضطراب و در ميان افكار مبهم خويش سر گردان است ولى از همان لحظه كه بدين پايه رسيد ، متوقف مىشود . آرامش يابد و به گمان خود غايت آمال خويش را به حد استيفا به كف آورده است . » ( 1 ) [ رافائل ] : « حالت من چنان بود كه گفتى در درياى اثير غوطه ور و در بحرى كه سراسر جهان را فرا گرفته است غرقهام ، اما درياى سرورى كه در آن شناور بودم هزار بار عظيمتر و درخشنده تر و بىآغاز و انجامتر از جو بىمنتهايى بود كه در آن اين گونه غوطه مىخوردم ، اين سرور و يا به عبارت ديگر اين آرامش باطنى من به حدى بود كه حتى از عهدهء وصف آن براى خود نيز بر نمىآمدم . اين حالت درست برازى بىنهايت مىمانست كه در من از طريق احساسات نه از راه كلمات ايجاد شده باشد و يا به نوعى از حالت چشم شبيه بود كه از ميان تيرگىها بر روشنى در آيد ، يا خود به قسمتى از اشواق روح عارفى شباهت داشت كه به گمان خويش به مرحلهء وصول رسيده باشد و يا به عبارت ديگر نور ، خيرگى ، سكرى مطبوع ، آرامشى فارغ از اضطراب و عارى از سستى بود در اين حالت به خيال خود چون درياچهاى كه هزاران سال امواج خويش را برابر شنهاى ساحل غلطانده باشد ، ساليان دراز به سر بردم ، بىآن كه از كوتهى اين عمر با خبر باشم و بدانم كه ثوابى آن از انفاس من نيز به عدد كمتر است و اين حالت در حقيقت منعزل ساختن احساسات از امتداد زمان بود كه براى جاويدانان در آسمان حاصل مىشود و به عبارت ديگر عبارت بود از يك فكر لا يتغير در يك لحظهء ابدى و زوال ناپذير . » ( 2 )
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 91
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٩١
هامش
( 1 ) رافائل ، ص 51 . .
( 2 ) رافائل ، ص 52 . .