[ رافائل مىگويد ] : « بلكه اين رمز چيزى ديگر و عبارت بود از : احساسى بىشائبه و پاك و آرام و مجرد آسايش دل از وصول به موضوع عشقى كه از نيافتن معشوق جان را به رنج مىافكند ، روح را در شوق جمال ازل در شكنجه مىداد ، چندان كه معشوق را معاينه بنگريم و روح ما چون آهن كه به آهن ربا جذب شود بدان پيوندد و يا خود چون هوايى كه استنشاق شود ناپديد و فانى گردد . » ( 1 ) [ رافائل در بيان حالات خود مىگويد ] : « بر روى سنگها و خارهاى خرابه بىآن كه دردى حس كنم و بر كنار غرقابهاى عظيم بىآن كه از وجود آنها آگهى يابم ، به زانو مىافتادم با كلماتى بريده كه در ميان غوغاى امواج پر آواى درياچه محو مىشد فرياد مىكشيدم و نگاه هاى طويل و تيز خويش را در اعماق آسمان نفوذ مىدادم تا ذات و عين وجود خدا را بيابم و با سپاسها و درودهاى خويش او را از كمال سعادت خود بياگهانم من ديگر بشر نبودم ، بلكه درود و سپاسى مجسم ، دلى مست و روحى ديوانه و بىقرار بودم كه جسمى بىخبر از ماديات و زمان و مكان و مرگ را در كنار گردابها به حركت آرد و آن همه حيات عشق كه در من ايجاد مىشد ، مرا از حس سعادت ابدى و بقاى سرمدى برخوردار مىساخت » ( 2 ) [ رافائل ] : « از اين گذشته مرگ پيش من چه اهميتى داشت ؟ اگر اين منظرهء ملكوتى همان مرگ بود ، من نيز مرگ را مىپرستيدم زيرا ممكن بود عشق عظيم و كاملى كه من تشنهء آن بودم جز در مرگ يافته نشود ؟ » ( 3 ) [ ژولى مىگويد ] : « من دوست ندارم كه دل به ظواهرى بىهوده و نمود و خيالى فرو بندى . مىخواهم بدانى ، جانى را كه من جز به تزوير از تصاحب آن عاجز خواهم بود ، چنين بىباكانه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 92
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٩٢
هامش
( 1 ) رافائل ، ص 54 . .
( 2 ) رافائل ، ص 57 - 56 . .
( 3 ) رافائل ، ص 64 . .