است و فاقد آن بوده دريابد . آيا در جنب اين سعادت بىپايان و اتحاد افكار و احساسات و روح ما دو تن ، چنان كه تصور وحدت آن دو را باعث مىشود و آنها را مانند انوار اين خورشيد غارب و اين ماه طالع كه در آسمان با يكديگر امتزاج يافتهاند غير قابل انفكاك جلوه مىدهد ، سعادتى ديگر يافته مىشود كه حتى بتوان او را صورت خشن و نازيباى آن دانست و چنان از وحدت روحانى و ابدى جانهاى ما دور باشد كه غبارها از ستارگان و دقيقه از ابديت دور است ؟ » ( 1 ) [ ژولى مىگويد ] : « خدايى كه ايشان از كودكى بدان خو گرفتهاند غير از خداى من است ، چه تنها به خدايى عقيده دارم كه حقيقت وجود خود را در آثار طبيعت متجلى ساخته است . احكام او همان است كه در غرايز ما متمركز است و اصول اخلاقى وى همان كه عقل بدان پى مىبرد . » ( 2 ) [ ژولى ] : « آيا اگر عشق را در اوج فكرى عالى و مجرد و در مرتبهاى قرار دهيم كه مرگ بدان جا دست نيابد ، بيشتر ببقاء و ابديت آن كمك مىكنيم يا اگر آن را به مراتب پست حواس و هواسرانى در آوريم ؟ » ( 3 ) [ رافائل ] : « شايد از آغاز خلقت اين درياچه ها و سيلگاه ها و سنگتوده ها ، هيچ گاه تا كنون سرودهايى چنين دلنواز و پر سوز در اين كوه ها در برابر خداوند سروده نشده باشد از جانهاى ما چندان نور حيات و فروغ عشق آشكار بود كه مىتوانست سراسر طبيعت يعنى آب ، آسمان ، زمين ، نبات و جماد را حيات بخشد و به تنفس و جنبش وادارد و از آن آواها ، فريادها ، روايح جان بخش و شعله هايى بر آورد كه براى فرو گرفتن
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 94
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٩٤
هامش
( 1 ) رافائل ، ص 82 . .
( 2 ) رافائل ، ص 84 . .
( 3 ) رافائل ، ص 84 . .