تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩

كه موجودى هست كه اين صدا از آن بر مىخيزد ، همچنين من هم صداى مبهم الهى را كه در من و ساير آفريدگان است خوشبختانه هميشه شنيده‌ام و از اين جهت خوشبختانه مىگويم كه : اگر اين صدا نبود خود را مرده مىپنداشتم و سينهء خود را تابوتى تصور مىكردم كه روحم در آن مدفون گشته و با كرم زمين دمساز شده باشد و در اين صورت خود را در اولين معدنى كه مىديدم سر نگون مىساختم تا سر من مانند فكرم در تصادف با سنگها متلاشى گردد . چون صداى مبهم ولى آشكاراى الهى را مخصوصاً در مواقع بىكارى مىشنيدم ، لطف الهى آيات رحمت در قلبم فرو مىخواند و پيوسته تسلى خاطر داشتم . انسان مانند كودكى است كه او را در گهواره مىجنبانند و براى او برخى حرفها را به آواز مىگويند و كودك بدون آن كه چيزى درك كند از گريه به خنده در مىآيد من هم مانند آن كودك بودم ، زيرا از آن چه خدا مىگفت چيزى نمىفهميدم ، ولى در عين حال تسلى مىيافتم و صبور مىگشتم و اميدوار مىشدم . كمترين حرفى در ملاء اعلى باعث مىشود كه جهالت و تيرگى و اضطراب خاطر ما به معرفت و روشنى و آرامش تبدلى يابد . به عقيدهء من مسلماً بايد اين طور باشد ، زيرا كسى كه مىتواند با يك كلمه دنيا را خلق كند و تمام آفريدگان را از نيستى به هستى بخواند ، اگر با صداى ملاطفت آميز خود ما را كه از كرمى بيشتر نيستيم تسلى دهد ، چطور آرام نخواهيم شد . ؟ » ( 1 ) [ كلود مىگويد ] : « - افكارى به من دست مىداد كه به خودى خود درك نكرده بودم ، كسى هم از آنها چيزى به من نگفته بود . حرارتى در دل من ايجاد مىشد كه هيچ كس نظير آن را احساس نكرده بود و سراپاى وجود مرا فرا مىگرفت و حالت مستانه‌اى به من مىداد بدون آن كه شراب خورده باشم ، آن وقت همه اشياء را با صداى مهيبى گويا مىديدم ، ولى گفتار آنها از كلماتى كه به من آموخته بودند مركب نبود . من نمىفهميدم

هامش
( 1 ) سنگتراش سن پوان ، ص 146 - 144 . .