باشد به وجود شما و به وجود اين درختان كاج و بلوط كه در دامنم نشستهاند و مورد تحسين بينندگاناند مفتخر و خشنودم ، شما اگر مرا دوست نداشته باشيد و يا وقتى دور از من در نقطهء ديگرى به سر مىبريد ، تصوير و خاطرهء مرا در نظر نياوريد و اگر از تپه هايى كه روزگار كودكى خود را روى آنها به سر بردهايد ياد نكنيد حق ناشناس و ناخلف خواهيد بود . آيا اينها كه مىگويم صحيح نيست ؟ آيا اينها كه من مىگويم همان نيست كه شهر نشينان « ميهن پرستى » مىنامند ؟ آيا بر اثر همين احساسات نيست كه مردم فرسنگها را طى مىكنند و به نقاط زيارتگاه مىروند تا سرزمينى را كه مردان بزرگ در آن جا زندگى كردهاند زيارت كنند ؟ و بر گرد و خاكى كه مردان بزرگ بر روى آن پا نهادهاند بوسه بزنند ؟ با آن كه من جاهلانه سخن مىگويم حرف مرا گوش كنيد تا فكر مرا بفهميد ، آن گاه به طريق عالمانهاى آن را بيان نماييد ، دقايق و روزهايى هست كه من در آفتاب بر روى زمينى كه گويى به ضربان قلب جواب مىدهد مىخوابم و دستهاى خود را بر گردن علفها آويخته آنها را در آغوش مىگيرم و صورت خود را با گل و گياه مىپوشانم و به صداى هزاران حشره و پرندهاى كه بر گرد سر من مىپرند و به صداى هزاران گل و گياهى كه در ميان خزه ها بر يكديگر مىخورند ، گوش فرا مىدهم . آن وقت ارتعاش و تشنجى از حيات و مرگ در جسم خود احساس مىكنم . گويى خداوند به وسيلهء نوك اشعهء خورشيد بدن مرا لمس مىكند و پدر و مادر و خواهر و ساير كسانى كه دوست مىداشتهام در زير علفها زنده شده و از زمين سر به در آورده و به جنبش افتادهاند ، تا مرا باز شناسند و در آغوش خويش جاى دهند . واقعاً كيست كه به سر زمينى كه گنج خود را براى روز رستاخيز در آن نهفته است به ديدهء محبت ننگرد » ( 1 ) [ كلود در جواب سؤالى كه از او مىشود جواب مىدهد ] : « نه بر عكس . وقتى از اين كوهستان پايين مىآيم و به محض اين كه به اين جا مراجعت
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 74
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٤
هامش
( 1 ) سنگتراش سن پوان ، ص 76 - 74 . .