تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣

كه ظاهراً انديشه ندارند ، ولى در اطراف من مىرويند و مىخشكند ، محبت دارم و مخصوصاً نسبت به گياهانى كه آنها را از كوچكى در كنار سنگهاى اين محوطه ديده‌ام عشق مىورزم و اين شبدرها را كه گلهاى قرمز و برگهاى پر از ژاله دارند و مثل اين است كه هنگام شب به موافقت ما گريه مىكنند و بر خاك صاحبان قديمى خويش مىرويند دوست دارم . » ( 1 ) [ كلود مىگويد ] : « بلى ، در ميان اين ستارگانى كه قبل از ظلمت شب از فراز جبال طلوع مىكنند ، در ميان اين مسير سيلاب كه در سراشيب گردنه هاى آب خود را مىگسترانند يا مىخروشانند ، در ميان اين قله هاى كوهستان يا سنگ چينها كه در غروب آفتاب مىدرخشند ، در ميان اين كلوخهايى كه من با بيل خود از كودكى تا كنون زير و زبر كرده‌ام - يكى نيست كه محبوب من نباشد ، يكى نيست كه من در مراجعت به كلبه از دامنه كوهسار بدان بنگرم و غالباً بگريه درنيايم ، آيا شگفت انگيز است كه با خود بگويم : مگر ما زادگان اين زمينى كه از آن به وجود آمده‌ايم و در آن به خاك مىرويم و ما را مراقبت مىكند و سيراب مىسازد و مانند دايهء مهربان از پستانهاى خود شير مىدهد نيستيم ؟ مگر جسم ما از جسم او نيست ؟ مگر خون ما از آب عروق او نيست ؟ مگر ميان ما و او رابطهء مادر و فرزند جسمانى وجود ندارد ؟ اگر وقتى در اين تپه هايى كه مسكن ما هستند مشتى سنگ ريزه و خاك برگيريم نمىتوانيم به آن دانهء سنگ بگوييم : تو برادر مايى ؟ نمىتوانيم به آن مشت خاك بگوييم : تو مادر يا خواهر مايى ، آيا به نظر نمىآيد كه خاك به ما جواب مىدهد : آرى من شما را مىشناسم ، شما از من هستيد ، هر يك از اعضاء و استخوانهاى شما از وجود من سرشته است ، من مانند مادرى كه به وجود فرزندش مفتخر و خشنود

هامش
( 1 ) سنگتراش سن پوان ، ص 73 - 71 . .