تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤

آن درك مىنمود . همينطور اگر من اندكى از تحصيلات شما را داشتم بيش از اين مىتوانستم از تجليات خدا بهره مند شوم و بيش از اين به دو عشق ورزم ، ولى افسوس كه مرد ناچيزى بيش نيستم و نمىدانم مدركات مرد دانشمندى را داشته باشم . » ( 1 ) [ جواب سنگتراش در مقابل سؤال از او ] : « عقل ضعيف من با آن كه به قدرى قوت يافته است كه مىخواهد ديوارهاى جمجمه‌ام را درهم بشكند و از اين زندان رها گردد و تمام عالم را سير كند بازهم در كشف اين حقيقت ناتوان و ناچيز است و هنوز نمىتواند ذره‌اى از غبار عظمت و لحظه‌اى از دوام و قطره‌اى از بحر بىكران جلالت او را قياس كند ، عقل من در كشف اين حقيقت چنان ناچيز مىشود كه گويى مگسى است كه بر بال وى هزاران هزار كوه خارا نهاده‌اند . كشف اين حقيقت نه تنها من بىچاره را بلكه تمام بندگانى را كه از اول خلقت به دنيا آمده‌اند و تا ابد خواهند آمد دچار دوار سر مىگرداند . » ( 2 ) [ كلود چنين مىگويد ] : « - بسيار خوب ، مىگويم ، من در ظهر روز تابستان روى علفها به پشت مىخوابم و چشمها را نيز باز مىگذارم و نگاه خود را به سوى اشعهء خورشيد كه از آسمان به صورتم مىتابد معطوف مىكنم . آفتاب با درخشندگى قرمز رنگى شبيه به رنگ گل نسترن از وراء پلكها به درون چشم و روحم نفوذ مىكند و تا اعماق قلبم راه مىيابد و او را روشن و گرم مىسازد ، چنان كه گويى در رؤيايى از اشعه كه به تمام اعضاء و عروق و حتى روح انسانى نفوذ مىكند شناور شده‌ام . آن وقت اين درخشندگى و حرارت را در برابر خود مجسم مىكنم و در اين بحر الهى شناور مىشوم و مانند جسم لطيفى به ما وراى آسمان مىروم و به جايى مىرسم كه ديگر نمىدانم در آن جا . . . اما از اين كه هر وقت چشم مىگشايم جز خورشيد چيزى را نمىبينم عصبانى مىشوم ، زيرا قبل از گشودن چشم تصور مىكنم خدا را خواهم ديد ، اما وقتى مىفهمم

هامش
( 1 ) سنگتراش سن پوان ، ص 58 . .
( 2 ) سنگتراش سن پوان ، ص 60 . .