مربوط به موضوع بحث ما است اين است كه مقدار و كيفيت تأثير و تأثر انسان در هر دو قلمرو انسان و جهان رابطهء مستقيم با آگاهى و اختيارى دارد كه به دست آورده و براى خود استقلال شخصيتى كسب كرده است . هر اندازه كه استقلال شخصيت يك انسان ريشه دارتر بوده باشد ، نيروى تأثير او بيشتر و تأثر او كمتر خواهد گشت .
اين كه گفتيم استقلال شخصيت ناشى از آگاهى و اختيار ، براى اين بود كه درندگان انسان نما را از اين تعريف اخراج كنيم ، آنان نيز اگر چه در ميدان تأثير و تأثر و به اصطلاح در كارزار تنازع در بقا پيش مىروند و پس بر نمىگردند ، تأثير مىكنند و متأثر نمىشوند ، اما چون شخصيت آنان جز يك ( خود طبيعى ) نيرومند چيز ديگرى نيست ، مانند كوه آتش فشان و زلزله هايى هستند كه مىسوزانند و زير و رو مىكنند و سپس خاموش مىشوند ، ما آنها را از نژاد و خانوادهء انسان نمىدانيم ، لذا بررسى تأثير و تأثر آنان بايستى در قلمرو پديده هاى طبيعى ناخود آگاه انجام بگيرد .
مثالى را جلال الدين مىزند و مىگويد :
نور خورشيد ار بيفتد بر حدث او همان نور است نپذيرد خبث تشبيهى است كه براى اذهان معمولى خوب است و الا از نظر واقعى هرگز شخصيت رشيد انسانى كه از موجودات و نمودهاى پليد متأثر نمىشود ، قابل مقايسه با تابش آفتاب به مردارها نيست ، زيرا فوتونهاى نور پس از ريزش مستهلك مىشود و يا به عبارت ديگر پس از ارتباط با اجسام ديگر وضعش تغيير پيدا مىكند ، اما اين كه وقتى كه شخصيت يك انسان آن چنان نيرومند شد كه از سيطرهء تأثيرات موجودات ديگر رهايى يافت ، آن چنانها را آن چنانتر مىكند ، مسألهاى است كه در مباحث بعدى توضيح داده خواهد شد .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 521
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٢١