تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
[ شيخ با تمام خونسردى مىگويد : ] تو خبر ندارى ، جام مرا آن چنان مالامال كرده‌اند كه حتى جايى به يك دانه اسپند هم ندارد . خوب نگاه كن ، ببين اصلا يك ذره در اين جام مىتواند براى خود جايى پيدا كند . آن سخن را كه گفتى شنونده اش كج و مغرور بوده و كج شنيده است . اين كه مىگويم : مقصودم نه جام ظاهرى و نه مىظاهرى است ، اين گونه خرافات و موهومات را از شيخ دور بين دور بدار ، اى آدم بىهوده مقصود از جام مى ، هستى شيخ است كه با بادهء طهور و روح مالامال بوده و بول شيطان را در آن راهى نيست هستى شيخ از نور حق مالامال و بلكه جامى وجود ندارد ، زيرا او سر تا پا نور مطلق گشته است . به آفتاب عالمتاب بنگريد كه با تمام بىاعتنايى بر روى اشياء پليد مىتابد و از پليدى آنها تأثيرى بر خود نمىپذيرد . آن گاه شيخ مىگويد : اين قدر افترا و بهتان مگو ، بيا پايين ، اين كه در دست من است نه جام است و نه مى . آن مرد بهتان گو پايين آمده با دقت نگريست و ديد : عسل مخصوصى است كه شيخ در دست گرفته است ، در اين حال آن نابيناى محقر كور شد و بىچاره گشت . آن گاه شيخ رو به مريد كرده مىگويد : من اضطرارى پيدا كرده‌ام برو براى من شرابى تهيه كن و بياور ، من از نظر رنج و اضطرار حتى از مخمصه هم كه مجوز هر ممنوع است گذشته‌ام . ضرورت مردار را حلال مىكند . [ مصرع بيتى كه مضمون فوق را مىگويد : چنين است : در ضرورت هست هر مردار پاك » و اين مضمون از نظر فقاهى صحيح نيست و مردار نجس با اضطرار انسان پاك نمىشود ، بلكه حلال مىگردد . ] برو براى من شرابى پيدا كن . آن مريد به طرف خمخانه رفت و از هر خم چشيد و ديد مىدر خمخانه وجود ندارد ، هر چه كه در خمها بود به عسل مبدل شده است ، به مىفروشان گفت : اى رندان اين چه وضعى است من در اين خمها شرابى نمىبينم وقتى كه رندان همه آن وضع را ديدند ، گريان