تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨

تتمهء قصهء طعنه زدن آن مرد بيگانه در شيخ

( ( 3398 ) ) آن خبيث از شيخ مىخاييد ژاژ كژ نگر باشد هميشه عقل كاژ كه منم بر حال زشت او گواه خمر خوار است و بد و كارش تباه ( ( 3399 ) ) ديدمش اندر ميان مجلسى او ز تقوى عارى است و مفلسى ( ( 3400 ) ) ور كه باور نيست خيز امشبان تا ببينى فسق شيخت را عيان ( ( 3401 ) ) شب ببردش بر سر يك روزنى گفت بنگر فسق و عشرت كردنى ( ( 3402 ) ) بنگر آن سالوس روز و فسق شب روز همچون مصطفى شب بو لهب ( ( 3403 ) ) روز عبد اللَّه او را گشته نام شب نعوذ باللَّه و در دست جام ( ( 3404 ) ) ديد شيشه در كف آن شيخ پر گفت شيخا مر تو را هم هست غُر ( ( 3405 ) ) تو نمىگفتى كه در جام شراب ديو مىميزد شتابان ناشتاب ( ( 3406 ) ) گفت جامم را چنان پر كرده اند كاندرونش مىنگنجد يك سپند ( ( 3407 ) ) بنگر اين جا هيچ گنجد ذره‌اى اين سخن را كژ شنيده غره اى ( ( 3408 ) ) جام ظاهر خمر ظاهر نيست اين دور دار اين راز شيخ دور بين ( ( 3409 ) ) جام مىهستى شيخ است اى فليو كاندرو اندر نگنجد بول ديو ( ( 3410 ) ) پُرّ و مالامال از نور حق است جام تن بشكسته نور مطلق است ( ( 3411 ) ) نور خورشيد ار بيفتد بر حدث او همان نور است نپذيرد خبث ( ( 3412 ) ) شيخ گفت اين خود نه جام است و نه مى هين به زير آ منكرا بنگر به وى ( ( 3413 ) ) آمد و ديد انگبين خاص بود كور شد آن دشمن كور و كبود ( ( 3414 ) ) گفت پير آن دم مريد خويش را رو براى من بجو مىاى كيا ( ( 3415 ) ) كه مرا رنجى است مضطر گشته ام من ز رنج از مخمصه بگذشته ام ( ( 3416 ) ) در ضرورت هست هر مردار پاك بر سر منكر ز لعنت باد خاك ( ( 3417 ) ) گرد خمخانه بر آمد آن مريد بهر شيخ از هر خمى او مىچشيد ( ( 3418 ) ) در همه خمخانه ها او مىنديد گشته بُد پر از عسل خمّ نبيد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 518 | محمد تقي جعفري