تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
را به او مىدهد كه : اين همه جديت و حرارت و تكاپو و هيهايى كه از دل جويندهء حقيقى بر مىخيزد ، نمىتواند دروغ و بىاساس بوده باشد . اگر چه اين مقلد حقى در شتر گمشدهء آن جوينده حقيقى ندارد ، ولى او هم شترى گم كرده است كه هنوز آن را درك نمىكند . [ چرا نمىتواند درك كند كه او شترى را گم كرده است ؟ ] براى اين كه طمع در گمشدهء ديگرى بسته و آن طمع پردهء تاريكى به ديده گانش و يا به مغزش انداخته است كه مطلوب خود را فراموش نموده است . [ حالا اين مرد مدعى در چه حال است ؟ ] هيچ ، هر كجا جويندهء حقيقى مىدود ، اين مدعى هم به دنبالش مىدود ، طمع او را با صاحب درد حقيقى هم درد كرده است . [ اما غافل مباشيد ، ] گاهى مىشود كه مدعى دروغين [ اگر تدريجاً از پليدى روانى خود دست بر دارد و از راه خلوص به همراه راست جويان صاحب درد به جويندگى بپردازد ] همان ادعاى دروغين اولىاش به راست مبدل مىشود . در همان بيابان كه شتر جويندهء حقيقى گم شده بود ، اين مدعى نيز شتر خويش را در مىيابد . وقتى كه شتر خود را پيدا مىكند ، ديگر از شتر آن جوينده و شتر خيالى خويش دست بر مىدارد ، هنگامى كه مىبيند شترش در آن بيابان مىچرد ، حالت تقليد او به تحقيق مبدل مىشود ، از همان لحظه كه شتر خود را مىبيند جويندهء حقيقى مىگردد ، پس از آن كه گمشدهء خود را پيدا كرد ، از آن جويندهء اولى جدا شده راه مخصوص به خويش را پيش مىگيرد . آن جويندهء اولى مىگويد : تو كه تا كنون همراه من بودى - چرا اكنون مرا رها كردى ؟ مىگويد : آرى ، تا كنون در ادعاى دروغين غوطه ور بودم و از روى طمع چاپلوسى مىكردم ، حالا حقيقتاً هم درد تو هستم ، اگر چه از نظر جسمانى و خواص طبيعى شخصى از تو جدا هستم . من پيش از اين ، نشانىها و صفات شتر را از تو مىدزديدم و به تقليد مىگرفتم ،