در بيان آن كه در هر نفسى فتنهء مسجد ضرار است
( ( 3016 ) ) چون پديد آمد كه آن مسجد نبود
خانهء حيلت بُد و دام يهود
( ( 3017 ) ) پس نبى فرمود كان را بر كنيد
مطرحهء خاشاك و خاكستر كنيد
( ( 3018 ) ) صاحب مسجد چو مسجد قلب بود
دانه ها بر دام ريزى نيست جود
( ( 3019 ) ) گوشت كاندر شست تو ماهى رباست
آن چنان لقمه نه بخشش نه سخاست
( ( 3020 ) ) مسجد اهل قبا كان بد جماد
آن چه كفو آن نبُد راهش نداد
( ( 3021 ) ) در جمادات اين چنين حيفى نرفت
زد در آن ناكفو امير داد نفت
( ( 3022 ) ) پس حقايق را كه اصل اصلهاست
دان كه آن جا فرقها و فصلهاست
( ( 3023 ) ) نى حياتش چون حيات او بود
نى مماتش چون ممات او بود
( ( 3024 ) ) گور او هرگز چو گور او مدان
خود چه گويم حال فرق آن جهان
( ( 3025 ) ) بر محك زن كار خود اى مرد كار
تا نسازى مسجد اهل ضرار
( ( 3026 ) ) بس بر آن مسجد كنان تسخر زدى
چون نظر كردى تو خود ز ايشان بدى
( ( 3022 ) ) پس حقايق را كه اصلِ اصلهاست
دان كه آن جا فرقها و فصلهاست
آيا حقايق اصيل هم با يكديگر متفاوت هستند ؟
شايد بيت فوق كه مورد تحليل قرار دادهايم ، با بعضى از ابيات گذشته كه مىگفت اگر از نمودها و پديده هاى ظاهرى بگذريم ، به وحدت و اتحاد مىرسيم ، تضادى داشته باشد ، مانند ابيات ذيل كه مىگويد :
باز هستى تنگتر بود از خيال
ز ان شود روى قمر هم چون هلال
باز هستىِ جهان حس و رنگ
تنگتر آمد كه زندانى است تنگ
علت تنگى است تركيب و عدد
جانب تركيب حسها مىكِشد
ز ان سوى حس عالم توحيد دان
گر يكى خواهى بدان جانب بران