تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨

عشق به علم ، نمىدانم چه چيز غريب و شگرفى وجود داشت . غالباً علم از آن چه موجب نوميدى عاشق مىشد خشنود بود و عاشق نيز هنگامى كه مىپنداشت به پيروزى نايل مىشود علم را با خوشوقتى از خود دور مىكرد . » ( 1 ) » كشيشان و قاضيان و زنان هرگز كاملًا جامه از تن خود بر نمىگيرند . » ( 2 ) » اشخاص بىنوا ناچار از فدا كارىهايى هستند كه به هيچ وجه نمىتوانند از آن براى زنانى كه در يك محيط به تجمل و ظرافت به سر مىبرند سخن بگويند ، زيرا اينان دنيا را از وراى منشورى مىبينند كه به اشخاص و اشياء رنگ طلا مىدهد . اين زنان كه به علت خود خواهى خوش بين و محض رعايت آداب بىرحماند . خود را به نام خوشىهاى زندگى از فكر كردن معاف مىدارند و به سبب كشش لذات بىاعتنايىشان را نسبت به بد بختان بر خود مىبخشند . براى آنها يك شاهى هرگز يك ميليون نيست ، بلكه ميليون در نظرشان ارزش يك شاهى دارد . » ( 3 ) » عشق در ما نوعى احترام مذهبى نسبت به خود به وجود مىآورد ، ما در وجود خويش به يك زندگى ديگر احترام مىگذاريم و آن وقت عشق وحشتناكترين بد بختى مىگردد ، يك بد بختى همراه با اميدوارى . » ( 4 ) » وقتى كه آتش قلبم كه از همهء خطوط سيماى من زبانه مىكشيد با شدتى بيش از حد بر گونه اش سيلى مىنواخت ، آن لبخند خود خواسته را كه به شكل قرار دادى بر لبان همهء تصويرهاى نمايشگاه نقش بسته است به من تحويل مىداد . » ( 5 ) » خودت را در عيش و نوش عميقى فرو ببر ، آن وقت يا عشق تو در آن هلاك

هامش
( 1 ) چرم ساغرى ، ص 179 . .
( 2 ) چرم ساغرى ، ص 183 . .
( 3 ) چرم ساغرى ، ص 187 . .
( 4 ) چرم ساغرى ، ص 194 . .
( 5 ) چرم ساغرى ، ص 211 . .