تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧

سازد ، حتى قوانين مطلق طبيعت را . » ( 1 ) » هيچ چيز در زبانهاى بشرى ، هيچ فكر به وسيلهء رنگ يا مرمر يا كلمات و نغمات نمىتواند نيرو و حقيقت و كمال و سرازيرى ناگهانى احساسات را در روح انسان بيان كند آرى هنر جز دروغ نيست . عشق ، پيش از آن كه براى هميشه با زندگى ما در آميزد و تا ابد آن را به رنگ آتشين خود در آورد ، تغييرات بىنهايتى به خود مىبيند . تجزيه و تحليل هنرمند نمىتواند به راز اين نوشداروى نامحسوس پى ببرد . براى كسى كه خود گرفتار نيست عشق حقيقى به صورت فرياد و آه ملال انگيز بيان مىشود . بايد خود صميمانه عاشق بود تا هنگام خواندن داستان ، كلاريس هارلو ، با نعره‌اى لا و ليس هم آواز شد . عشق يك چشمهء طبيعى است كه از بستر سبزه و گل و سنگ ريزه گذشته به صورت رودخانه و شط درمىآيد و بهر موجى شكل و طبيعت آن دگرگون شده به اقيانوس بىپايان مىريزد كه افكار ناقص در آن يكنواختى و ملال مىبينند ، اما ارواح بلند در مشاهدات دايم غوطه ور مىگردند . با چه جراتى مىتوان اين رنگ آميزى زود گذر احساسات ، اين لحظات ناچيز و بس گرانبها ، اين سخنانى كه گنجينه‌اى زبان براى اداى لحن آن كافى نيست و اين نگاه ها را كه از هر شعر پر مغزى بارورتر است توصيف كرد ؟ . . . وقتى كه ما براى توصيف اسرار زيبايى كه به چشم ديده مىشود باندازهء كافى لغت نمىيابيم ، آخر چگونه مىتوانيم آشوبهاى شديد و اسرار آميز روح را با توسل به كلمات باز نماييم ؟ . » ( 2 ) » مطالعات من در بارهء قدرت معنوى انسانى ، كه بسيار كم شناخته شده است ، دست كم به درد اين كار مىخورد كه در عشق من پاره‌اى دلايل زنده براى اثبات تئورى من بجويد . در اين يگانگى دانشمند و عاشق ، در اين اتحاد يك بت پرستى واقعى و

هامش
( 1 ) چرم ساغرى ، ص 170 . پ .
( 2 ) چرم ساغرى ، ص 176 . .