منتخباتى از جملات اونوره بالزاك از چرم ساغرى - ترجمهء آقاى به آذين
اين مرد با چهرهء دراز و سفيد خود ، تصوير رنگ پريدهاى از هوس را كه به ساده ترين اجزاى خود تحول شده باشد نشان مىداد ، در چينهاى صورتش اثر شكنجهاى ديرين پيدا بود . » ( 1 ) « آرى من مىتوانم تصور كنم كه انسان به قمار خانه برود ، در صورتى كه جز سكه طلاى خويش حايل ديگرى ميان خود و مرگ نبيند . » ( 2 ) « و همين سادگى مىرساند كه مردمى كه بدان جا مىآيند تا به خاطر ثروت و تجمل بميرند ، چه بىاعتنايى عجيبى نسبت به تجمل دارند ، و اين تضاد در هر زمينهاى كه روح انسان با قدرت و نيرو بر خود تأثير مىكند ديده مىشود . عاشق مىخواهد دل بر خود را در اطلس و حرير ببيند و اندامش را با پارچهاى لطيف مشرق زمين بپوشاند ، اما غالب اوقات در بستر درويشانهاى از آن كام بر مىگيرد . » ( 3 ) « مسئلهء غربى است انسان هميشه با خويشتن در جدال است . آرزوهايش را بر اثر آلام كنونى از دست مىدهد و آلام خود را به اميد آيندهاى كه به او تعلق ندارد فريب مىدهد . » ( 4 ) « در لحظهاى كه جوان وارد تالار شد ، چند حريف در آن جا بودند ، سه