تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢

اين خبر روزنامه برابرى كند : « ديروز ساعت چهار زن جوانى از فراز پل دراز خود را به رود خانهء سن انداخت . » ( 1 ) » هزاران انديشهء مشابه تكه تكه مانند پرچم پاره‌اى كه در ميدان جنگ در اهتزاز است بر ناشناس هجوم مىآورد و از مغزش مىگذشت . گاه او لحظه‌اى بار ادراك و خاطرات خويش را بر زمين مىنهاد ، و در مقابل گلهايى كه سرشان ميان توده‌اى سبزه از باد نرمى نوسان مىكرد مىايستاد . آن وقت زندگى كه هنوز از قبول انديشهء سنگين خودكشى سرباز مىزد در او به تكاپو مىافتاد ، چشمان خود را به سوى آسمان بلند مىكرد ، ولى ابرهاى خاكسترى و وزش بادى كه از غم و اندوه گرانبار بود باز او را به مردن ترغيب مىنمود . » ( 2 ) » مرگ در روز روشن به نظرش حقير آمد ، تصميم گرفت شب هنگام بميرد ، تا به اجتماع كه پى بعظمت زندگى او نمىبرد جسدى كه قابل شناختن نباشد تحويل دهد . » ( 3 ) » لبخندى بر لبانش نقش بست ، فيلسوفانه دستش را در جيب جليقه كرد و خواست رفتار بىتشويش خود را كه در آن تحقير سردى نهفته بود از سر بگيرد ، ناگهان با تعجب شنيد كه در ته جيبش چند سكه به طرز واقعاً شگرفى صدا مىكند ، لبخند اميد چهره اش را روشن كرد و از لبانش به خطوط چهره و از آن جا بر پيشانيش لغزيد و چشمان غمناك و گونه‌اى تيره اش را از شادى درخشان نمود ، اين جرقهء سعادت به خطوط آتشى مىمانست كه پندارى روى كاغذى كه پاك سوخته و سياه شده است مىدود . » ( 4 )

هامش
( 1 ) چرم ساغرى ، ص 23 . .
( 2 ) چرم ساغرى ، ص 33 . .
( 3 ) چرم ساغرى ، ص 25 . .
( 4 ) چرم ساغرى ، ص 25 . .