« اين پر حرفى و اين جملهاى احمقانهء بازارى در حالت هولناكى كه ناشناس در آن بسر مىبرد ، براى او جلوهء همان زخم زبانهاى پست مردم كوته فكر را داشت كه با آن مردان نابغه را از پاى درمىآوردند . » ( 1 ) » اين ( موزه ) يك نوع زباله دان فلسفى بود كه هيچ چيز كم نداشت ، نه چپق دراز وحشيان نه كفشهاى سبز و زرد و ز حرم سرا ، نه خنجر خميدهء مغربى و نه بت تاتارى . حتى كيسهء توتون سرباز و ظرف نان مقدس كشيش و پرهاى اورنگ شاهى در آن يافت مىشد ، از آن گذشته ، بر اثر انعكاساتى كه معلول درهم ريختگى رنگها و تضاد شديد روشنايىها و تاريكىها بود . هزاران پديدهء نورانى اين منظرهء غريب و ناجور را به بازى مىگرفت . پنداشتى كه گوش فريادهاى بريدهاى مىشنيد ، فكر درامهاى ناتمامى را در مىيافت و چشم فروغهاى خاموش نشدهاى را مىديد . بالاخره گرد و غبارى سمج بر روى اين همه اشياء پردهء نازكى كشيده بود كه زاويهاى متعدد و پيچ و خمهاى فراوان آن ، نمايشى بسيار ديدنى به وجود مىآورد ، ناشناس اين سه تالار را كه در آن تمدنها ، اديان ، خدايان ، شاه كارها ، پادشاهىها ، هرزگىها همراه با عقل و ديوانگى روى هم انباشته شده بود به آينهاى با هزاران وجوه صيقلى تشبيه كرد كه هر وجه آن جهانى را نشان مىداد . » ( 2 ) » روح مانند شيمى معاصر كه آفرينش را از مبدا يك گاز مىداند ، بلهوسىهايى دارد ، و بر اثر تراكم سريع لذات يا نيروها و افكار خود زهرهاى هولناكى تركيب مىكند ، چه بسا مردم كه از تأثير صاعقه آساى يك اسيد معنوى كه ناگهان در درونشان جارى مىگردد هلاك مىشوند . » ( 3 ) » آيا هيچ با خواندن آثار زمين شناسى كوويه در پهنهء بىكران زمان و مكان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 123
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٢٣
هامش
( 1 ) چرم ساغرى ، ص 29 . .
( 2 ) چرم ساغرى ، ص 31 . .
( 3 ) چرم ساغرى ، ص 46 . .