يك مرتبه پير مرد مهربانى كه در سويس معلم بود و به پىير درس جغرافيا مىداد و مدتها پيش از ياد پىير رفته بود ، جاندار و زنده در نظرش مجسم شد . پير مرد گفت : - صبر كن و كره اى را به پىير نشان داد . اين كره گلولهء جاندار و لرزانى بود كه اندازهء معين و محدودى نداشت ، تمام سطوح اين گلوله از قطرات فشرده به هم تشكيل مىشد و تمام اين قطرات پيوسته در حركت و تغيير بود و گاهى چند تاى آنها به هم مىپيوست و از آن قطرهء واحدى به وجود مىآمد و زمانى يك قطره به چند قطرهء كوچكتر تجزيه مىشد . هر قطره مىكوشيد منبسط گردد و فضاى بزرگتر را به دست آورد ، اما قطره هاى ديگر كه متوجه همين هدف بودند آن را مىفشردند ، گاهى آن را در خود جذب مىكردند و زمانى خود جذب آن مىشدند . معلم پير گفت : - اين زندگى است پىير با خود مىانديشيد : چقدر ساده و روشن است چگونه من نمىتوانستم اين مطلب را پيش از اين دريابم معلم گفت : خدا درميان است و هر قطره براى اين كه او را به حد امكان به ميزان بزرگترى در خود منعكس سازد مىكوشد تا بيشتر منبسط گردد و هر قطره رشد و نمو مىكند ، با قطرات ديگر در هم مىآميزد و منقبض مىشود و به سطح مىآيد و در سطح منهدم مىگردد و باز به عمق فرو مىرود و دوباره در سطح ظاهر مىشود . كارتايف چنين بود ، از هم متلاشى و ناپديد شد . » ( 1 ) ناپلئون با پالتوى گرم پوست خز نه فقط رفقاى خود ، بلكه مردمى كه مىپنداشت ايشان را به آن جا آورده است ترك كرده به خانهء خود مىگريزد و احساس مىكند كه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 93
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٩٣
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ج 4 ، ص 182 - 181 . .