تغيير كند و هيچ چيز حتى مرگ هم نمىتواند آن را نابود سازد . اين عشق جوهر و ماهيت روح است . » ( 1 ) » چون داوو در لحظهء اول چشم از فهرست اسامى كه در برابرش بود و در آن جا سر نوشت حيات و يا مرگ مردم با نمره مشخص شده بود برداشت ، پىير در نظرش جز يكى از شماره ها چيز ديگر نبود و مىتوانست بدون اضطراب وجدان از اين عمل زشت ، دستور تير باران شدن وى را بدهد ، اما در اين حال پىير را انسانى مشاهده مىكرد . » ( 2 ) » شاه زاده آندره نه فقط مىدانست كه خواهد مرد ، بلكه دريافته بود كه در حال احتضار بسر مىبرد و نيم جان شده است ، چنين مىپنداشت كه رابطه اش با آن چه در اين جهان است قطع شده و سبكى عجيب و شادى بخشى را در وجود خود احساس مىكرد . بدون شتاب و اضطراب آن چه در پيش داشت انتظار مىكشيد . آن نيروى ابدى و مهيب و ناشناخته و غائب كه در عين حال حضور آن را در تمام دوران حيات خود پيوسته احساس مىكرد ديگر به وى نزديك شده بود و به واسطهء آن سبكى كه در وجود خويش احساس مىكرد تقريباً مفهوم و محسوس بود . او پيش از اين از پايان حيات مىترسيد . دو مرتبه اين حس وحشتناك و رنج آور بيم از مرگ و پايان حيات را آزموده بود ، ولى اينك ديگر آن را درك نمىكرد . نخستين مرتبه اى كه او با اين احساس آشنا شد آن لحظه اى بود كه نارنجك چون فرفره اى در برابرش مىچرخيد و او به مزارع گلشن و به بوته ها و به آسمان مىنگريست و مىدانست كه با مرگ روبه رو شده است . هنگامى كه پس از مجروح شدن دوباره به هوش آمد و در روانش كه گويى از زير يوغ زندگى رهايى يافته است ، ناگهان اين شكوفهء عشق جاودانى و آزاد و مستقل از مظاهر اين زندگى شكفته شد ،
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 90
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٩٠
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ج 3 ، ص 416 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ج 4 ، ص 42 . .