تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١

ديگر از مرگ هراس نداشت و در بارهء آن نمىانديشيد . » ( 1 ) » چون بيدار شد باز همچنان در بارهء آن چه تمام اين مدت او را مشغول داشته بود ، يعنى در بارهء زندگى و مرگ مىانديشيد ، ولى بيشتر راجع به مرگ فكر مىكرد و خود را نزديك به آن مىپنداشت ، با خود گفت : عشق ؟ عشق چيست ؟ عشق مانع مرگ است عشق زندگى است و آن چه را كه من مىشناسم تنها بدين جهت مىشناسم كه عاشقم . عشق همه چيز را به هم مىپيوندد ، عشق خدا است و مردن براى من كه قطره اى از بحر بىكران عشق هستم جز اين كه به جانب سرچشمهء عام و اصلى و اقيانوس جاويدان عشق بر مىگردم مفهوم ديگرى ندارد . اين افكار در نظرش تسلى بخش بود ، اما جز انديشه چيز ديگرى نبود و در آن كمبودى مشاهده مىشد . همهء اين افكار يك جانبه و خصوصى و عقلانى بود ، اما موجود و مسلم به نظر نمىرسيد . به علاوه هنوز اضطراب و ابهام وجود داشت . سرانجام او به خواب رفت . » ( 2 ) » ناگهان دنيسوف سرخ شده فرياد كشيد : - چه مىكنم ؟ فهرستى از اسامى ايشان تهيه مىكنم و آنها را به شهر مىفرستم و شجاعانه مىگويم كه وجدانم به كشتن يك نفر اجازه نمىدهد و پنجه‌ام به خون كسى آلوده نيست ، مگر براى تو اعزام سى نفر يا سيصد نفر با مراقبت نگهبانان به شهر دشوارتر از آن است كه شرافت سربازى خود را ( صريحاً مىگويم ) لكه دار كنى . » ( 3 ) » البته جاى ترديد نيست كه فرق ندارد اما من نمىخواهم وجدان خود را مسئول كنم - تو مىگويى : در راه خواهند مرد . بسيار خوب فقط من نمىخواهم مسبب مرگ ايشان باشم . » ( 4 )

هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ج 4 ، ص 65 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ج 4 ، ص 67 و 68 . .
( 3 ) همان مأخذ ، ج 4 ، ص 160 . .
( 4 ) همان مأخذ ، ج 4 ، ص 161 . .