تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 747

مساهمون:

ص٧٤٧
( ( 2507 ) ) آن چنان كآدم بيفتاد از بهشت رجعتش دادى كه رست از ديو زشت ( ( 2508 ) ) ديو كه بود كاو ز آدم بگذرد ؟ بر چنين نطعى از او بازى برد ؟ ( ( 2509 ) ) در حقيقت نفع آدم شد همه لعنت حاسد شده آن دمدمه ( ( 2510 ) ) بازيى ديد و دو صد بازى نديد پس ستون خيمهء خود را بريد ( ( 2511 ) ) آتشى زد شب به كِشت ديگران باد سوى كِشت او كردش روان ( ( 2512 ) ) چشم بندى بود لعنت ديو را تا زيان خصم ديد آن ريو را هم زيان جان او شد ريو او خود تو گويى بود آدم ديو او ( ( 2513 ) ) لعنت اين باشد كه كژ بينش كند حاسد و خود بين و پر كينش كند ( ( 2514 ) ) تا بداند كه هر آن كاو بد كند عاقبت باز آيد و بر وى زند ( ( 2515 ) ) جمله فرزين بندها بيند به عكس مات بر وى گردد و نقصان و وكس ( ( 2516 ) ) ز آن كه گر او هيچ بيند خويش را مهلك و ناسور بيند ريش را ( ( 2517 ) ) درد خيزد زين چنين ديدن درون درد او را از حجاب آرد برون ( ( 2518 ) ) تا نگيرد مادران را درد زه طفل در زادن نيايد هيچ ره ( ( 2519 ) ) اين امانت در دل و جان حامله است اين نصيحتها مثال قابله است ( ( 2520 ) ) قابله گويد كه زن را درد نيست درد بايد درد كودك را رهيست ( ( 2521 ) ) آن كه او بىدرد باشد ره زن است ز انكه بىدردى انا الحق گفتن است ( ( 2522 ) ) آن اَنَا بىوقت گفتن لعنت است و اين انا در وقت گفتن رحمت است ( ( 2523 ) ) آن انا منصور رحمت شد يقين و آن انا فرعون لعنت شد ببين ( ( 2524 ) ) لاجرم هر مرغ بىهنگام را سر بريدن واجب است اعلام را ( ( 2525 ) ) سر بريدن چيست كشتن نفس را در جهاد و ترك گفتن لمس را ( ( 2526 ) ) آن چنان كه نيش كژدم بر كنى تا كه يابد او ز كشتن ايمنى ( ( 2527 ) ) بر كنى دندان پر زهرى ز مار تا رهد مار از بلاى سنگسار ( ( 2528 ) ) هيچ نكشد نفس را جز ظل پير دامن آن نفس كش را سخت گير ( ( 2529 ) ) چون بگيرى سخت آن توفيق هوست در تو هر قوت كه آيد جذب اوست