( ( 2507 ) ) آن چنان كآدم بيفتاد از بهشت
رجعتش دادى كه رست از ديو زشت
( ( 2508 ) ) ديو كه بود كاو ز آدم بگذرد ؟
بر چنين نطعى از او بازى برد ؟
( ( 2509 ) ) در حقيقت نفع آدم شد همه
لعنت حاسد شده آن دمدمه
( ( 2510 ) ) بازيى ديد و دو صد بازى نديد
پس ستون خيمهء خود را بريد
( ( 2511 ) ) آتشى زد شب به كِشت ديگران
باد سوى كِشت او كردش روان
( ( 2512 ) ) چشم بندى بود لعنت ديو را
تا زيان خصم ديد آن ريو را
هم زيان جان او شد ريو او
خود تو گويى بود آدم ديو او
( ( 2513 ) ) لعنت اين باشد كه كژ بينش كند
حاسد و خود بين و پر كينش كند
( ( 2514 ) ) تا بداند كه هر آن كاو بد كند
عاقبت باز آيد و بر وى زند
( ( 2515 ) ) جمله فرزين بندها بيند به عكس
مات بر وى گردد و نقصان و وكس
( ( 2516 ) ) ز آن كه گر او هيچ بيند خويش را
مهلك و ناسور بيند ريش را
( ( 2517 ) ) درد خيزد زين چنين ديدن درون
درد او را از حجاب آرد برون
( ( 2518 ) ) تا نگيرد مادران را درد زه
طفل در زادن نيايد هيچ ره
( ( 2519 ) ) اين امانت در دل و جان حامله است
اين نصيحتها مثال قابله است
( ( 2520 ) ) قابله گويد كه زن را درد نيست
درد بايد درد كودك را رهيست
( ( 2521 ) ) آن كه او بىدرد باشد ره زن است
ز انكه بىدردى انا الحق گفتن است
( ( 2522 ) ) آن اَنَا بىوقت گفتن لعنت است
و اين انا در وقت گفتن رحمت است
( ( 2523 ) ) آن انا منصور رحمت شد يقين
و آن انا فرعون لعنت شد ببين
( ( 2524 ) ) لاجرم هر مرغ بىهنگام را
سر بريدن واجب است اعلام را
( ( 2525 ) ) سر بريدن چيست كشتن نفس را
در جهاد و ترك گفتن لمس را
( ( 2526 ) ) آن چنان كه نيش كژدم بر كنى
تا كه يابد او ز كشتن ايمنى
( ( 2527 ) ) بر كنى دندان پر زهرى ز مار
تا رهد مار از بلاى سنگسار
( ( 2528 ) ) هيچ نكشد نفس را جز ظل پير
دامن آن نفس كش را سخت گير
( ( 2529 ) ) چون بگيرى سخت آن توفيق هوست
در تو هر قوت كه آيد جذب اوست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 747
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٤٧