ما در بارهء چه چيز و چه كسى گفتگو مىكرديم ؟ وجود چه كسى را تو انكار مىكردى ؟ ناگهان با صداى توانا و شور انگيز و خشن گفت : اگر او وجود ندارد پس كسى او را اختراع كرده است ؟ چرا اين تصور در تو پديد آمده است كه چنين موجود نامفهومى وجود دارد ؟ چرا تو و تمام جهان هستى چنين موجود غير قابل ادراك را كه قادر مطلق است و تمام صفاتش ازلى و ابدى است به تصور در آوردهايد ؟ » ( 1 ) « او وجود دارد ، اما درك او دشوار است . اگر اين موجود كه در هستى آن ترديد داشتى ، انسانى بود ، دستش را مىگرفتم و نزد تو مىآوردم و به تو نشان مىدادم . اما من ، انسانى فنا پذير حقير ، چگونه مىتوانم قدرت مطلق و ابديت كامل و لطف و كرم بىنهايت او را به كسى كه نابينا است يا به كسى كه چشمش را براى ناديدن او مىبندد ، به علاوه زشتىها و معايب خويش را نيز نمىبيند و درك نمىكند نشان دهم ؟ » ( 2 ) « تو كيستى تو چيستى ؟ تو گمان مىكنى به جهت آن كه توانستى اين سخنان بىمعنى و تمسخر آميز را بر لب بياورى خردمند و دانايى ؟ تو از كودكى كه گستاخانه پس از ساعتها بازى كردن با ساعتى كه شاه كار هنر و صنعت است مىگويد كه من هدف و منظور از ساختن اين ساعت را نمىدانم پس به استادى و هنرمندى سازندهء آن ايمان ندارم احمقتر و بىخردترى . آرى شناختن او دشوار است ، در طى قرون متمادى ، از زمان آدم ابو البشر تا عصر كنونى ، در راه شناسايى او كوششها و مجاهدتها شده است و هنوز تا وصول به هدف راهى بىنهايت در پيش است ، اما در ميان اين عدم ادراك و شناسايى تنها ضعف ما و
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 69
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٩
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ج 2 ، ص 427 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ج 2 ، ص 427 . .