من يك ساعت پيش نزديك بود بميرم . چون زندگى در قبال ابديت بيش از لحظه اى نيست آيا شكنجه ديدن و اندوه و غم خوردن ارزش دارد ؟ » ( 1 ) « شاه زاده خانم ماريا ناتوان روى صندلى راحت كنار پدرش افتاده مىگريست . اينك برادرش را در آن لحظه مجسم مىساخت كه با قيافهء مهربان و مغرور خود با او و ليزا وداع مىكرد . برادرش را در آن لحظه اى مجسم مىساخت كه با مهربانى و استهزاء شمايل را به گردن خود مىآويخت و با خود مىگفت : آيا او ايمان داشت ؟ آيا از بىايمانى خود نادم و پشيمان شده بود ؟ آيا حال او در آن جا است ؟ آيا اينك در قلمرو صلح و سعادت جاودانى است ؟ » ( 2 ) « من هرگز به خود اجازه نمىدهم كه بگويم : حقيقت را مىدانم . هيچ كس به تنهايى نمىتواند به حقيقت دست يابد . فقط با نصب سنگى روى سنگ ديگر ، با شركت همگان ، با مساعى ميليونها نسل ، از آدم ابو البشر تا عصر ما ، آن معبدى كه شايستهء مسكن خداى بزرگ است ساخته و بر افراشته مىشود . » ( 3 ) « آرى ، شما او را نمىشناسيد ، آقاى عزيز و نمىتوانيد هم او را بشناسيد او را نمىشناسيد و به همين جهت بد بختيد . » ( 4 ) « آقاى عزيز شما او را نمىشناسيد و به همين جهت هم بسيار بد بختيد . شما او را نمىشناسيد ولى او در اين جا ، در وجود من ، در كلمات من است . او در وجود تو و حتى در كلمات تمسخر آميزى است كه تو هم اكنون بر زبان راندى . » ( 5 ) « آقاى عزيز اگر ( او ) وجود نداشت ، من و شما راجع به او گفتگو نمىكرديم .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 68
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٨
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ج 2 ، ص 384 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ج 2 ، ص 388 . .
( 3 ) همان مأخذ ، ج 2 ، ص 426 . .
( 4 ) همان مأخذ ، ج 2 ، ص 426 . .
( 5 ) همان مأخذ ، ج 2 ، ص 427 - 426 . .