« بوريس از انديشهء نزديكى فوق العاده به عالىترين مركز قدرت كه اينك خود را در اطراف آن مىيافت به هيجان آمده بود . در اين جا خود را با آن اهرمها و فنرهاى محركى در تماس مىديد كه تمام حركات توده عظيم انسانى را كه او نيز ذرهء مطيع و كوچك و بىاهميتى از آن بود اداره مىكرد . » ( 1 ) « شاه زاده آندره به اين شمايل كوچك كه خواهرش با آن عقيده و حرمت و تكريم بگردنش بسته بود نگريسته با خود گفت : چقدر خوب بود اگر همه چيز ، آن چنان كه در نظر شاه زاده خانم ماريا جلوه مىكند ، ساده و آشكار بود چقدر خوب بود اگر آدمى مىدانست كه در زندگانى براى جستجوى كمك و معاضدت به چه كسى روى آورد و پس از زندگانى اين جهان ، در آن سوى گور چه در انتظار او است ، چقدر خوشبخت و راحت بودم . اگر اينك مىتوانستم بگويم : پروردگارا ببندهء خود ترحم كن . . . اما اين سخن را به چه كسى بايد بگويم ؟ به آن نيروى لا يتناهى غير قابل تصورى كه نه تنها نمىتوانم به آن رجوع كنم ، بلكه توصيف آن در قالب كلمات براى من ميسر نيست ، به آن كامل مطلق يا هيچ يا به آن خدايى كه شاه زاده خانم ماريا در اين كيسهء كوچك براى من دوخته است ؟ . . . ، نه هيچ چيز اصولا هيچ چيز ، به جز اين نكته كه آن چه من قدرت درك آن را دارم حقير و ناچيز است و بزرگ و مقتدر و مهمتر از همه آن چيزى است كه من قدرت درك آن را ندارم » ( 2 ) « در چهرهء جوانان به خصوص نظاميان ، حس ادب و احترام حقارت آميز به سالخوردگان نقش بسته بود ، پنداشتى نسل جوان به نسل پير مىگويد : ما حاضريم شما را احترام بداريم ، ولى در هر حال بايد متوجه باشيد كه آينده از آن ما است . » ( 3 ) « اما آدمى تا وقتى زنده است بايد زندگانى كند شايد فردا بميرد ، همچنان كه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 67
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٧
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 305 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ج 2 ، ص 354 . .
( 3 ) همان مأخذ ، ج 2 ، ص 270 . .