رفت بر من بر شما هم رفتنى است
چوب قهرش مر شما را خوردنى است
( ( 2188 ) ) اين جهان كوه است و گفت و گوى تو
چون صدا هم باز آيد سوى تو
( ( 2189 ) ) چون ز صوفى گشت فارغ باغبان
يك بهانه كرد ز ان پس جنس آن
( ( 2190 ) ) كاى شريف من برو سوى وثاق
كه ز بهر چاشت پختم من رقاق
( ( 2191 ) ) بر در خانه بگو قيماز را
تا بيارد آن رقاق و قاز را
( ( 2192 ) ) چون به ره كردش بگفت اى مرد دين
تو فقيهى ظاهر است اين و يقين
( ( 2193 ) ) او شريفى مىكند دعوى سرد
مادر او را كه داند تا چه كرد ؟
( ( 2194 ) ) بر زن و بر فعل زن دل مىنهيد
عقل ناقص وانگهانى اعتميد ؟
( ( 2195 ) ) خويشتن را بر على و بر نبى
بسته است اندر زمانه بس غبى
( ( 2196 ) ) هر كه باشد از زنا وز زانيان
اين برد ظن در حق ربانيان
( ( 2197 ) ) هر كه بر گردد سرش از چرخها
همچو خود گردنده بيند خانه را
( ( 2198 ) ) آن چه گفت آن باغبان بو الفضل
حال او بد دور ز اولاد رسول
( ( 2199 ) ) گر نبودى او نتيجهء مرتدان
كى چنين گفتى براى خاندان ؟
( ( 2200 ) ) خواند افسونها شنيد آن را فقيه
در پيش رفت آن ستمكار سفيه
( ( 2201 ) ) گفت خر اندرين باغت كه خواند
دزدى از پيغمبرت ميراث ماند ؟
( ( 2202 ) ) شير را بچه همىماند به دو
تو به پيغمبر چه مىمانى بگو ؟
( ( 2203 ) ) با شريف آن كرد آن دون از كجى
كه كند با آل ياسين خارجى
( ( 2204 ) ) تا چه كين دارند دايم ديو و غول
چون يزيد و شمر با آل رسول
( ( 2205 ) ) شد شريف از ظلم آن ظالم خراب
با فقيه او گفت با چشم پر آب
( ( 2206 ) ) پاى دار اكنون كه ماندى فرد و كم
چون دهل شو زخم مىخور بر شكم
( ( 2207 ) ) گر شريف و لايق و هم دم نيم
از چنين ظالم تو را من كم نيم
مر مرا دادى بدين صاحب غرض
احمقى كردى تو را بئس العوض
( ( 2208 ) ) شد ازو فارغ بيامد كاى فقيه
چه فقيهى اى تو ننگ هر سفيه
( ( 2209 ) ) فتويت اين است اى ببريده دست
كاندر آيى و نگويى امر هست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 576
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٧٦