بو حنيفه داد اين فتوى تو را
شافعى گفته است اين اى ناسزا ؟
( ( 2210 ) ) اين چنين رخصت بخواندى در وسيط
يا به دست اين مسئله اندر محيط ؟
اين بگفت و دست بر وى بر گشاد
دست او كين دلش را داد داد
( ( 2211 ) ) گفت حقستت بزن دستت رسيد
اين سزاى آن كه از ياران بريد
من سزاوارم به اين و صد چنين
تا چرا ببريدم از ياران به كين
گوش كردم خدعه و افسوس تو
مىزنم بر سر كه شد ناموس تو
زد و را القصه بسيار و بخست
كرد بيرونش ز باغ و در ببست
هر كه تنها ماند از ياران خود
اين چنين آيد مر او را جمله بد
( ( 2112 ) ) پس عيادت از براى اين صله است
وين صله از صد محبت حامله است
توضيح
اين داستان در كتاب جوامع الحكايات عوفى چنين آمده است :
يك مرد كه صاحب باغى بود روزى به باغ خود وارد شد و چهار نفر را در باغ ديد ، اين چهار نفر از اصناف مختلف بودند :
1 - فقيه .
2 - شريف ( از سادات ) .
3 - لشكرى .
4 - بازرگان .
اين چهار نفر مشغول چيدن و خوردن ميوه ها بودند ، صاحب باغ رسيد و ديد ميوه هاى زيادى را تلف كردهاند ، اين باغبان مرد هشيارى بود ، با خود انديشيد و گفت : اينان چهار نفراند و در حال اجتماع ، من نمىتوانم با آنها مبارزه كنم ، لذا رو گردانيد به فقيه و گفت : تو مردى عالم و پيشواى ما هستى و مصالح دنيا و آخرت ما به قدم و قلم علماء بستگى دارد .
آن مرد دوم هم سيد و از خاندان پيغمبر ما است و ما همگى دوستداران اين خاندان هستيم ، زيرا محبت آنان بر همهء ما به دستور خداوندى :