تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 575

مساهمون:

ص٥٧٥

جدا كردن باغبان صوفى و فقيه و علوى را از همديگر

( ( 2167 ) ) باغبانى چون نظر در باغ كرد ديد چون دزدان به باغ خود سه مرد ( ( 2168 ) ) يك فقيه و يك شريف و صوفئى هر يكى شوخى فضولى يوفئى ( ( 2169 ) ) گفت با اينها مرا صد حجت است ليك جمعند و جماعت رحمت است ( ( 2170 ) ) بر نيايم يك تنه با سه نفر پس ببرمشان نخست از يكدگر ( ( 2171 ) ) هر يكى را من به سويى افكنم چون كه تنها شد سبالش بر كنم ( ( 2172 ) ) حيله كرد و كرد صوفى را به راه تا كند يارانش را با او تباه ( ( 2173 ) ) گفت صوفى را برو سوى وثاق يك گليم آور براى اين رفاق ( ( 2174 ) ) رفت صوفى گفت خلوت با دو يار تو فقيهى وين شريف نامدار ( ( 2175 ) ) ما به فتواى تو نانى مىخوريم ما به پرّ دانش تو مىپريم ( ( 2176 ) ) وين دگر شه زاده و سلطان ماست سيد است از خاندان مصطفى است ( ( 2177 ) ) كيست آن صوفى شكم خوار خسيس تا بود با چون شما شاهان جليس ؟ ( ( 2178 ) ) چون بيايد مر و را پينه كنيد هفته اى بر باغ و راغ من تنيد ( ( 2179 ) ) باغ چبود جان من آنِ شما است اى شما بوده مرا چون چشم راست ( ( 2180 ) ) وسوسه كرد و مر ايشان را فريفت آه كز ياران نمىبايد شكيفت ( ( 2181 ) ) چون به ره كردند صوفى را و رفت خصم شد اندر پيش با چوب زفت ( ( 2182 ) ) گفت اى سگ صوفئى كو از ستيز اندر آيد باغ مردم تيز تيز ( ( 2183 ) ) اين جنيدت ره نمود و بايزيد از كدامين شيخ و پيرت اين رسيد ؟ ( ( 2184 ) ) كوفت صوفى را چو تنها يافتش نيم كشتش كرد و سر بشكافتش ( ( 2185 ) ) گفت صوفى آن من بگذشت ليك اى رفيقان پاس خود داريد نيك ( ( 2186 ) ) مر مرا اغيار دانستيد هان نيستم اغيارتر زين قلتبان ( ( 2187 ) ) آن چه من خوردم شما را خورد نيست اين چنين ضربت جزاى هر دنيست