جدا كردن باغبان صوفى و فقيه و علوى را از همديگر
( ( 2167 ) ) باغبانى چون نظر در باغ كرد
ديد چون دزدان به باغ خود سه مرد
( ( 2168 ) ) يك فقيه و يك شريف و صوفئى
هر يكى شوخى فضولى يوفئى
( ( 2169 ) ) گفت با اينها مرا صد حجت است
ليك جمعند و جماعت رحمت است
( ( 2170 ) ) بر نيايم يك تنه با سه نفر
پس ببرمشان نخست از يكدگر
( ( 2171 ) ) هر يكى را من به سويى افكنم
چون كه تنها شد سبالش بر كنم
( ( 2172 ) ) حيله كرد و كرد صوفى را به راه
تا كند يارانش را با او تباه
( ( 2173 ) ) گفت صوفى را برو سوى وثاق
يك گليم آور براى اين رفاق
( ( 2174 ) ) رفت صوفى گفت خلوت با دو يار
تو فقيهى وين شريف نامدار
( ( 2175 ) ) ما به فتواى تو نانى مىخوريم
ما به پرّ دانش تو مىپريم
( ( 2176 ) ) وين دگر شه زاده و سلطان ماست
سيد است از خاندان مصطفى است
( ( 2177 ) ) كيست آن صوفى شكم خوار خسيس
تا بود با چون شما شاهان جليس ؟
( ( 2178 ) ) چون بيايد مر و را پينه كنيد
هفته اى بر باغ و راغ من تنيد
( ( 2179 ) ) باغ چبود جان من آنِ شما است
اى شما بوده مرا چون چشم راست
( ( 2180 ) ) وسوسه كرد و مر ايشان را فريفت
آه كز ياران نمىبايد شكيفت
( ( 2181 ) ) چون به ره كردند صوفى را و رفت
خصم شد اندر پيش با چوب زفت
( ( 2182 ) ) گفت اى سگ صوفئى كو از ستيز
اندر آيد باغ مردم تيز تيز
( ( 2183 ) ) اين جنيدت ره نمود و بايزيد
از كدامين شيخ و پيرت اين رسيد ؟
( ( 2184 ) ) كوفت صوفى را چو تنها يافتش
نيم كشتش كرد و سر بشكافتش
( ( 2185 ) ) گفت صوفى آن من بگذشت ليك
اى رفيقان پاس خود داريد نيك
( ( 2186 ) ) مر مرا اغيار دانستيد هان
نيستم اغيارتر زين قلتبان
( ( 2187 ) ) آن چه من خوردم شما را خورد نيست
اين چنين ضربت جزاى هر دنيست