تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩

« مىبينيد آن چه كه از مطالب عقل به او تسليم شده عين آن چيزى است كه در عالم حادث مىشود و حيات مردمان گذشته هم آن را مىخواسته‌اند ، دلايل منحصر در اين ملاحظات نيست . براى اثبات صحت اين حقايق چيز ديگرى است كه اقتدار و اقناعش بيش از عقل و تاريخ است و آن عبارت از ميل و رغبت قلب انسان است كه او را به جانب سعادت ابدى مىبرد و اين رغبت و ميل در عرف بشر محبت و دوستى ناميده مىشود . » ( 1 ) « تمام مردم آن عاطفه اى را كه حل مشكلات مىكند و به انسان سعادت زايد از وصفى مىرساند مىشناسند و آن عاطفه محبت است . حيات عبارت از سرور و نشاط شخصيت حيوانى است ، مادامى كه فرمانبردار عقل باشد . عقل آن ناموسى است كه شخصيت حيوانى انسان براى رسيدن به سعادت مطيع او است . محبت سيرت يگانهء انسانى است كه با عقل موافق باشد ، در حالى كه شخصيت حيوانى راغب به سعادت ذات حيوانى است عقل به انسان ثابت مىكند كه سعى در تحصيل سعادت حيوانى خبط و خطا و سير در تاريكى عادى است و سعادت شخصى سرابى است كه انسان را فريب مىدهد و هيچ وقت به او نخواهد رسيد و اخيراً عقل تمام راه ها را بر انسان مىبندد مگر يك راه كه فقط محبت مىتواند آن را بپيمايد . » ( 2 ) « چقدر قشنگ و زيبا است عاطفهء محبت كه انسان را وادار مىكند به بناى حيات خود براى فايدهء ديگران . درد مردم ناشى از شخصيت حيوانى و مصدرش آن جا است و تخفيف اين درد ممكن نيست مگر آن كه به محبت بدهد تا در او معجزات باهره نمايد . هر قدمى كه انسان براى سعادت شخصى بر مىدارد او را نزديك مىكند به بزرگترين مصيبتها يعنى مرگى كه به مجرد ديدنش صفا و روشنى مسرات شخصى در نظرش تيره و تار مىگردد ، مگر قدم گذاردن در راه محبت كه نه فقط ترس از مرگ را ظاهر نمىكند ، بلكه به انسان تكليف مىكند كه جسد خود را قربانى سعادت

هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 131 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ص 147 و 148 . .