تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦

محشر كبرى و مناقضات عظمى در مردمان بزرگ براى شناختن حيات بشرى بر پا مىشود . انسانى كه به واسطهء وجدان حساس به هوش آمد ، پيش خودش مىگويد : حيات من تماماً عبارت است از ميل و رغبت به سعادت شخصى ، به جز اين كه عقل نغمهء ديگر مىسرايد و زمزمه اش اين است : كه چنين سعادتى ناياب و هر عملى كه براى وصول به اين سعادت به جا آورم و هر وسيله اى براى رسيدن به اين مقصود تحصيل كنم ، نهايتش به مرگ و زوال و پايانش به نيستى و اضمحلال مىرسد . من در آرزوى سعادت و جستجوى حياتم ، لكن به آن چه در ظاهر و باطن خود مىنگرم عاقبتش جز مرگ چيز ديگرى نيست چگونه زندگانى كنم چه عملى سزاوار است به جا آورم ؟ آيندهء من چه خواهد بود ؟ از اين سؤالات جوابى نخواهى شنيد . » ( 1 ) « لكن اين قوهء بزرگى كه در طبيعت انسان خلق شده عيش را بر او حرام و وادارش مىكند بكشتن خود و قطع رشتهء اين حيات تلخ ناگوار ، تا از عذاب داخلى كه در نتيجهء وجدان حساس بر او عارض شده نجات يابد ، اين است كه در دورهء ما انتحار و خودكشى بىشمار است . » ( 2 ) « آن چه بر طفل شير خوار صدق مىكند بر مردى هم كه از عقل محروم يا در زندگانى خود حيران است صدق مىكند ، زيرا ، كه هر دو آنها از حيات خود و ديگران چيزى درك نمىكنند و به همين جهت نمىتوان گفت كه حيات آنها حيات صحيح و درست بشرى است . شروع حيات انسان فقط از زمان ظهور وجدان حساس است كه فوراً او را به حيات گذشته و حال خود و ديگران تذكر مىدهد و او را آگاه مىسازد به اين كه هر فردى علاقه و ارتباط تام دارد به درد و مرگ و در نتيجه مردم را وادار مىكند ، به افكار نفع شخصى و احساس اين كه زندگانى آنها به خطرات و موانعى مواجه خواهد شد كه

هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 52 و 53 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ص 55 . .