من مىگذاشت كه بگويم : ايمان دارم به اين كه شراب و نانى كه بلع مىكردم خون و گوشت حقيقى مسيح است ، در دل خود دردى يافتم كه گفتنى نيست و اين درد از آن نبود كه چنين ايمانى را دروغ مىدانستم ، بلكه از آن روى بود كه احتمال مىدادم كه چنين تكليف ظالمانه اى براى اهل ايمان ، بسا ممكن است از طرف شخصى يا اشخاصى اختراع شده باشد كه اصلا خود نمىدانستهاند ايمان چيست و اين انديشه بود كه مرا رنج مىداد . هر چند حال به خود اجازه مىدهم كه بگويم چنان تكليفى كه من شراب و نان را خون و گوشت شمارم ظالمانه است . » ( 1 ) « با بر گزيده ترين كشيشان هر فرقه كه مذاكره كردم چيزى جز اين به من نگفتند كه » آن چه ما معتقديم حق صرف است و آن چه ديگران مؤمناند باطل محض . » و مىگفتند تنها كارى كه از ما بر مىآيد اين است كه در حق سايرين دعا كنيم تا شايد ايشان هم چون ما به حق گرايند و از باطل دورى جويند . » ( 2 ) « من از خود مىپرسيدم : آيا ممكن نيست كه تعاليم مذهبى را چنان با بلندى نظر و از فراز افقى رفيع نگرند كه ديگر از آن بلندى و رفعت اين همه اختلافات و مخاصمات ديده نشود و اين جنگ ( هفتاد و دو ملت ) مشهود نيفتد ؟ » ( 3 ) « چون آن چه را به نام مذهب مىكردند ملاحظه كردم ، وحشت نمودم و به كلى مذهب ارتودوكس را مطرود شمردم . اما مسئلهء دوم كه مرا از مذهب گريزان ساخت اين بود كه نسبت كليسا با مسئلهء حيات توأم بود با جنگ و مجازاتهاى شديد چون قتل و ضرب و حبس و غيره . » ( 4 )
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 34
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٤
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 109 - 108 . .
( 2 ) اعتراف ، تولستوى ، ص 109 . .
( 3 ) همان مأخذ ، ص 109 . .
( 4 ) همان مأخذ ، ص 112 . .