آب مىرفتند من جهت و مقصد خويش را گم كردم و از پارو زنى دست كشيدم و در اطراف خويش نظر كردم و هر طرف ملاحظه نمودم كه اين مردمى كه با شادى و سرور با پارو و بادبان بسرعت موافق جهت آب مىراندند ، مرا و يكديگر را مطمئن مىساختند كه از جهت مخالف راندن محال است و حركت تنها از همان جهت ممكن و ميسر است لا غير . من هم مع الاسف اين را باور كردم و طريق ايشان گرفتم و به پيش رانده شدم و تا آن جا رسيدم كه ديگر صداى سهمگين امواج تند رودخانه را مىشنيدم و آبشارى را كه در پيش من بود و بنا بود كه من در آن جا خرد شوم ، خوب مىديدم چنان كه قايقهاى بسيارى را نيز در آن جا درهم شكسته يافتم در اينجا ديگر به خود ، آمدم و خود نمىدانستم كه مرا چه پيش آمده است كه از هدف اصلى خود منحرف گشتهام . در مقابل خويش يعنى همانجا كه به سويش بشتاب رانده مىشدم جز درهم شكستگى و اضمحلال كه آن قدر مرا مىترسانيد ، چيزى نمىديدم و از هيچ طرف روى سلامت و خلاص نمىيافتم و نمىدانستم چه بايد كرد . اما چون به عقب نگريستم قايقهاى بىشمارى را مشاهده كردم كه لا ينقطع رودخانه را مىبريدند و بساحل مقابل نزديك مىشدند . اينجا بود كه من آن ساحل كه از اول مقصود من بود و پاروهايى كه به دستم داده بودند و آن جهتى كه به سويش رانده بودندم ، به خاطر آوردم و دوباره خود را جمع كردم و سعى نمودم كه از همراهان گمراه خويش دست كشم و تا فرصت هست به خلاف جريان آب ، به سوى ساحل مطلوب ، پارو زنان قايق خويش را هدايت كنم .
آن ساحل خدا بود و آن جهت سنت و عقايد دين . پارو عبارت بود از آن آزادى و اختيارى كه به من دادهاند تا خود را بساحل مراد ببرم و با خدا اتحاد جويم . در اينجا قوت حيات در من تجديد شد و من باز شروع به زيستن كردم . » ( 1 )
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 92 تا 94 ، اين تشبيه را ميرفندرسكى چنين گفته است : عقل كشتى آرزو گرداب و دانش بادبان حق تعالى ساحل و عالم همه درياستى .