تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 32

مساهمون:

ص٣٢

« بارى من از حيات مردمان هم شان و هم طبقهء خويش چشم پوشيدم ، زيرا ، دريافتم كه حيات ما حيات نيست ، بلكه تقليد حيات است . - دريافتم كه تجملات و تنعماتى كه ما در آن غرق هستيم ما را از شناختن حيات محروم مىسازد - دريافتم كه براى شناختن حيات نبايد حيات نادر خود را ( يعنى حيات ما را كه طفيلىهاى حياتيم ) بشناسيم بلكه بايد از حيات جمهور رنجبران ساده دل كه خلاق حياتند اطلاع پيدا كنم و معنايى كه ايشان به حيات مىبخشند دريابم . » ( 1 ) « اما حال بر عكس ، اعتقادى راسخ داشتم كه بدون دين حيات من نه معنايى دارد و نه مىتواند معنايى داشته باشد و معتقدات دينى تنها پيش من ديگر غير ضرورى نبود ، بلكه بالعكس با تجربيات ترديد ناپذير خود بدينجا رسيده بودم كه فقط اين مسائلى كه در دين و ايمان است به حيات معنايى مىدهد لا غير . » ( 2 ) « به خود مىگفتم : كه عرفان دين ( چون خود انسانيت و يا قوهء عاقله اش ) ، از منشا مرموزى ناشى شده است . آن منشا خدا است كه هم اصل جسم انسانيت و هم اصل قوهء عاقله اش و همچنان كه جسم من كه از خدا به من رسيده است دروغ و نادرست نيست ، به همچنين عقل و منطق من و ادراكى كه از حيات دارم بالنتيجه احوال متعددى كه سبب ترقى آن ادراك حيات در من مىشود ، نيز دروغ و نادرست نمىباشد . » ( 3 ) « آرى همهء مردم در احوال متنوع حيات و مراتب متعدد از تربيت ، اين سؤال جاويدان را در مقابل دارند و از خود مىپرسند : ( چرا من زندگى مىكنم و نتيجهء حيات من چيست ؟ ) و فقط دين است كه به همهء ايشان قادر است جواب دهد . » ( 4 ) « من در آن زمان نمىدانستم كه اعظم محبت آن است كه خود به محبت پيوندند

هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 94 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ص 96 . .
( 3 ) همان مأخذ ، ص 96 . .
( 4 ) همان مأخذ ، ص 97 . .