وجودم را فرا گرفت ، آهسته آهسته با خود به گفتگو پرداختم :
آيا مىتوانم چراغ ناچيزى را كه در گوشه اى از قلبم با خود آوردهام از اين نور شگفت انگيز روشن بسازم و بر گردم ؟ احساس كردم كه نيروى بس عظيمى را نيازمندم كه قدم پيش گذارم و آن چراغ ناچيز را روشن بسازم . لرزشى سر تا پاى وجودم را گرفته ، نيرويى به حركتم در آورد ، لحظه اى به خود آمدم ديدم ( خواستهام ) ، آرى خواستهام كه چراغ محقرم از آن روشنايى بىنهايت فروزان شود .
نمىدانم آن لحظات چگونه گذشت و چگونه گام بيش گذاشتم ، اين مقدار احساس كردم كه آن جايگاه ( خود ) را شكافته و از آن دايره اى كه به طبيعت كشيده و خود در همان نقطه اولى سر گشته و پا بر جا مانده بودم بيرون آمدهام . اكنون ديگر :
كوهساران و درياهاى بىكران و گلها و رياحين و فضاى بىپايان با نقطه هاى زرينش قيافهء ديگرى نشان مىدهند ، چراغى كه به دست گرفتهام تاريكيها را از آن جايگاه دهشت زاى ( خود ) و پهنهء طبيعت چنان زدوده است كه نه تنها آنها را سايه و نام و نشان شعاع روزنهء درونم مىبينم ، بلكه مىخواهم جزيى از آنان باشم و در خاموشى پر غوغا و هيجان انگيز آنان فرو روم و به سوى اقيانوس ابديت سرازير شوم .
تو ببينى خواب در يك خوش لقا
كاو دهد وعده و نشانى مر تو را
از اين بيت تا 36 بيت ديگر يك مضمون مهمى را در بر دارد كه به طور اختصار به قرار ذيل است :
مىگويد : مثل مرد الهى كه در عالم پيش از صحنهء طبيعت ( عالم الست ) حضور بارگاه الهى را ديده است و در دوران زندگانىاش پى نشانه هاى او مىگردد مثل كسى است كه محبوبش در عالم خواب به او وعدهء ملاقات مىدهد و نشانه هايى را براى اين ملاقات به او تعليم مىكند . . . او پس از بيدارى دنبال پيدا كردن نشانه ها