ره آورد اين همه سير و سياحت در بىنهايت چيست ؟ از آن گروه خوش باور نباشيم كه در همان گامهاى اول اين سياحت چنان سر مست مىشوند كه گويى تمام هستى در يك مشت آنان قرار گرفته است ، چه ره آوردى بهتر از درك اين حقيقت كه :
دل چو پرگار به هر سو دورانى مىكرد
و اندر آن دايره سر گشته و پا بر جا بود
جايى براى درنگ نمانده است ، روى به آستانهء ( خود ) ببرم ، جايگاه بس عجيبى است ، اگر جنگل سحر آميزش بخوانم نظرم سطحى بوده است . فصول چهارگانه با فواصل معينى به ديدار جنگل مىروند ، در صورتى كه :
اى برادر عقل يك دم با خود آر
دم به دم در تو خزان است و بهار
واحدهاى اين جايگاه منور مانند غنچه لب باز نكرده درخت تنومندى مىگردد و درخت تنومند به صورت يك گياه ناچيز در مىآيد .
بالهاى فرشتگان با چنگالهاى غولان در هم مىآميزند ، لذت سر چشمهء الم ، المها آبستن لذت مىشوند . تمام اصول و قوانينى كه در جهان طبيعت حكمفرمايان مطلقاند ، تنها به تماشاى حيرت آميز آن جايگاه قناعت مىورزند ، قدرت ورود به آن جايگاه سحر آميز را در خود نمىبينند . آن جا همه چيز عين هم مىشوند و نقيض يكديگر مىگردند .
براى اين كه يكديگر را كنار بزنند كاملًا به همديگر مىچسبند حتى آن تماشاگر بىنوا كه تازه از راه رسيده و گرد و غبار راه را از خود پاك نكرده ، ناگهان خود را جزء بازيگران مىبيند ، ذرهء ناچيز با كهكشان مىرقصد ، شير درنده به نصيحت و پند و اندرز يك بره آرام گوش فرا مىدهند خواستم عبور كنم ، از كجا و با چه نيرويى ؟ نمىتوانم اين نيرو را به شما شرح بدهم تنها يك كلمه مىتوانم بگويم و آن اين است كه ( خواستم ) آرى خواستم ، آن گاه ديدم در مقابل روزنه اى قرار گرفتهام شعاعى از آن روزنه مىدرخشيد كه نور زرين خورشيد و روشنايى سيمين مهتاب جز سايهء ناچيزى در مقابل آن نبودند ، شعف و شوق آميخته با بهت و حيرت سراسر