مىشمارم برگهاى باغ را
مىشمارم بانگ كبك و زاغ را
( ( 1708 ) ) در شمار اندر نيايد ليك من
مىشمارم بهر رشد ممتحن
« ما لا يدرك كلمه لا يترك كله » ( آن چه كه همه اش قابل دريافت نباشد نبايد همه اش را رها كرد )
اگر براى تفاهم و منتقل ساختن حقايق سينه به سينه مجبور باشيم كه با شمارشهاى نامحدود سر و كار داشته باشيم نبايد عقب گرد نموده و با خوردن انگشتان پا به سنگهاى اين سنگلاخ ، جاده اى را كه به حقيقت منتهى مىشود از دست بدهيم ، اين قاعدهء عقلانى تثبيت شده كه مىگويد : « آن چه كه همه اش قابل دريافت نيست ، همه اش را رها نكنيد » مىتواند نيروى محركى براى ما باشد ، اى بسا كه برخى از همه و جزيى از كل بوى واقعى همان ( همه و كل ) را با مشام ما آشنا بسازد .
كوزهء آبى كه از درياى بىكران پر مىشود ، اگر چه از نظر مقدار قابل مقايسه با دريا نيست ، ولى حقيقت آن دو يكى است . به اضافهء آن كه اختلاف حالات انسانى باعث مىشود كه هر موقعيتى حقيقتى را ايجاب كند ، بدون نظر به كميت آن حقيقت . براى كسى كه امكان فرا گرفتن همهء مسائل يك دانش وجود ندارد ، آن شخص در موقعيتى قرار گرفته است كه برخى از مسائل آن دانش براى او ممكن است حقيقت مناسبى باشد .
بس كن اى بىهوده تا ز ان آفتاب
آتشى نايد به يك باره بتاب
از كواكب در سپهر بىكران
در دمى نى نور ماند نى نشان
آن چه بر دارد بدان مشغول شو
وز دگر گفتارها معزول شو
جنبش اختر نيايد جز عقيم
بر ندارد جز كه آن لطف عميم