به خود نسبت مىدهد ، گمان مىكند اين همه عظمت و تلاطم دريا تنها و تنها براى او است . بلى :
دريا به خيال خويش موجى دارد
خس پندارد كه اين كشاكش با اوست
اينك درك مىكنم كه هم من با خيالاتم بازى مىكنم ، هم دريا در تو هم به سر مىبرد و هم آن خس ناچيز گرفتار پندار سست است .
درست است كه درياها تماشاگهى بس عظيماند ، درياها درعين سكوت و خاموشى مىتوانند اقيانوس درون ما را متلاطم بسازند .
درياها با آن موجهاى پيوسته شان مىتوانند حلقه هاى پيوستهء زنجير وجود را در مقابل ديده گان ما بگسترانند ، اما با اين همه عظمتها و اين همه انگيزگىها كه درياها نشان مىدهند ، در هنگام روبه رو شدن با اقيانوس متلاطم روح كه راه ابديت در پيش گرفته است و به سراغ ديدار محبوب ابدى به تلاطم افتاده است ، مىخشكند و يا اقيانوس روح را به صورت بخار در آورده در فضاى خالى مغز بر باد مىدهند . مگر درياها مىتوانند گريبان خود را از دست امتداد و وزن و تغيرات نجات بدهند ؟ اى درياهاى بىكران مىروم ، ولى دل از شما بر نمىكنم .
بر گردم گلهاى ظريف و زيبا را نظاره كنم ، گلها لبخندى دارند و بوى دلاويزى به چهرهام مىخندند و مشام جانم را مىنوازند ، نمىدانم چه آشنايى با روح من دارند كه در همان اولين لحظهء ملاقات خارهاى اندوه و پريشانى و اضطراب درونىام را از ريشه بر مىكنند و خود را به جاى آنها مىنشانند ، حتى مىكوشند بارهاى سنگين ساليان عمر را از روى دوشم بردارند و قامتم را راست كنند ، تا به همهء آنها نظاره كنم ، با رنگهاى درخشانشان زردى و تيرگى گرد و غبار چهرهام را بزدايند ، بخندند و بخندانند .
ولى براى ديدار آن جمال مطلق كه با جلال ، با عظمت درهم آميخته و از مجموع آن دو ، هندسهء كلى الهى حاصل مىشود ، اين زيبايىها و طراوت چيزى جز حروف مقطع كه اگر وصل به يك ديگر شود تازه يك سطر در بارهء زيبايى را تشكيل خواهد داد