به ما فوق دريا گذارد و دريا را بشناسد ، واقعيت و پشت پردهء هستى را درك كنم . چرا نگويم :
در اين شب سياهم گم گشته راه مقصود
از گوشه اى برون آى اى كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز حيرتم نيفزود
زينهار از اين بيابان وين راه بىنهايت
خداوندا براى ديدار تو به كوهساران مىنگرم چه مناظر با عظمت كه در آنها نمىبينم ، مخصوصاً در دل شبهاى تار كه سكوت آن سر به فلك كشيده ها تمام اقيانوس دلم را مىشوراند ، اما كشش مادى آنها مانند سد آهنينى جلو امواج لطيف روح را گرفته بعد و وزن و كيفيتى كه دارند با خشونت جان كاه امواج لطيف روح را باز پس مىگردانند .
كوهساران فقط مىتوانند رسوب اعصار و قرون متواليه را نشان بدهند كه هر يك اثرى از خود روى قله هاى آن موجودات خاموش گذاشته و راه خود را پيش گرفتهاند . اكنون كه بعد و امتداد و تغيرات كوه ها در سركشىهاى عوامل طبيعت ، امواج مضطرب روحم را بر مىگرداند چگونه اين كوهساران مىتوانند مرتفعترين قلهء معرفت ربوبى را پيش پاى من بگستراند ؟ اى كوه هاى سر به فلك كشيده مىروم ، ولى دل از شما بر نمىكنم .
درياها با عظمتتر و لطيفترند ، به درياها بنگرم ، باشد كه از پهنهء بىكران و موجهاى خروشانش راهى به سوى پيشگاهش پيدا كنم ، اما اين تلاطمها و امواج و گسترش بىكران درياهر چند كه تا اعماق دلم نفوذ كرده و تمام سطوح آن را به نوسان و تلاطم در مىآورد ، تا آن جا كه با آن براز و نياز مىپردازم ، بلكه گاهى از روى ذوق استقلال و خود آگاهى هم به دريا نسبت مىدهم ، اختيارى در سر نوشتش مىبينم اما آن گاه كه دست از اين بازيگرىها بر مىدارم ، مىبينم اين همان اختيار و استقلال موهومى است كه حتى آن خس ناچيز كه در روى قطره اى از همان درياى بىكران مىغلطد