تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧

- چرا ؟ شاه زاده خانم ماريا گفت : چرا ؟ تنها انديشهء آن چه در آن جا به انتظار ما است . . . ناتاشا بدون توجه به سخنان شاه زاده خانم ماريا دوباره پرسان به پىير نگريست . پىير گفت : - زيرا تنها كسى كه به وجود خداوندى كه راهنماى ما است ايمان دارد ، مىتواند مصيبتى را كه به شما و شاه زاده خانم ماريا روى آورده است تحمل كند . . . » ( 1 ) » پىير گفت : - از بد بختى و رنج سخن مىگويند . اما اگر اينك در همين لحظه به من بگويند : آيا مىخواهى همان باشى كه قبل از اسارت بودى يا حاضرى دوباره تمام اين مراحل را از نو بگذرانى ؟ جواب مىدهم كه تو را به خدا بگذاريد بار ديگر اسير باشم و گوشت اسب بخورم . ما تصور مىكنيم كه به مجرد دور افتادن از مسير عادى زندگانى خود همه چيز براى ما به پايان مىرسد . در صورتى كه تازه آن موقع چيزهاى نو و خوب شروع مىشود . تا زمانى كه حيات وجود دارد ، سعادت نيز وجود دارد . » ( 2 ) » پىير با خود مىانديشيد كه : شايد من در آن موقع عجيب و مضحك جلوه مىكردم ، اما در آن زمان چنان كه به نظر مىرسيد ديوانه نبودم ، بلكه بر عكس در آن موقع از ديگر مواقع عاقلتر و تيز بينتر بودم و آن چه در زندگانى شايستهء درك و فهم بود ، درك مىكردم ، زيرا . . . من خوشبخت بودم . جنون پىير اين بود كه مانند پيشتر براى دوست داشتن مردم در انتظار مشاهدهء آن علل خصوصى كه آن را خصايل نيك و شايستگىهاى انسانى مىناميد نبود

هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ج 4 ، ص 246 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ج 4 ، ص 246 . .