امتحان كردن خواجه زيركى لقمان را
( ( 1462 ) ) نى كه لقمان را كه بندهء پاك بود
روز و شب در بندگى چالاك بود ؟
( ( 1463 ) ) خواجه اش مىداشتى در كار پيش
بهترش ديدى ز فرزندان خويش
( ( 1464 ) ) ز انكه لقمان گر چه بنده زاده بود
خواجه بود و از هوى آزاده بود
( ( 1465 ) ) گفت شاهى شيخ را اندر سخن
چيزى از بخشش ز من درخواست كن
( ( 1466 ) ) گفت اى شه شرم نايد مر تو را
كه چنين گويى مرا زين برتر آ
( ( 1467 ) ) من دو بنده دارم و ايشان حقير
و آن دو برتر حاكمانند و امير
( ( 1468 ) ) گفت شه آن دو چهاند اين زلَّت است
گفت آن يك خشم و ديگر شهوت است
( ( 1469 ) ) شاه آن دان كاو ز شاهى فارغ است
بىمه و خورشيد نورش بازغ است
( ( 1470 ) ) مخزن آن دارد كه مخزن عار اوست
هستى آن دارد كه هستى را عدوست
( ( 1471 ) ) خواجهء لقمان به ظاهر خواجه وش
در حقيقت بنده لقمان خواجه اش
( ( 1472 ) ) در جهان باژگونه زين بسيست
در نظرشان گوهرى كم از خسيست
( ( 1473 ) ) مر بيابان را مفازه نام شد
نام و ننگى عقلشان را دام شد
( ( 1474 ) ) يك گُره را خود معرّف جامه است
در قبا گويند كاو از عامه است
( ( 1475 ) ) يك گُره را ظاهراً سالوس زهد
نور بايد تا بود جاسوس زهد
( ( 1476 ) ) نور بايد پاك از تقليد و عول
تا شناسد مرد را بىفعل و قول
( ( 1477 ) ) در رود در قلب او از راه عقل
نقد او بيند نباشد بند نقل
( ( 1478 ) ) بندگان خاص علَّام الغيوب
در جهان جان جواسيس القلوب
( ( 1479 ) ) در درون دل در آيد چون خيال
پيششان مكشوف باشد سرّ حال
( ( 1480 ) ) در تن گنجشك چبود برگ و ساز
كه شود پوشيده آن بر عقل باز
( ( 1481 ) ) آن كه واقف گشت بر اسرار هو
سرّ مخلوقات چبود پيش او ؟
( ( 1482 ) ) آن كه بر افلاك رفتارش بود
بر زمين رفتن چه دشوارش بود