رجوع كنيد به حكايت ذو النون و مريدان او
( ( 1447 ) ) چون رسيدند آن نفر نزديك او
بانگ بر زد هى كيانيد اتقوا
( ( 1448 ) ) با ادب گفتند ما از دوستان
بهر پرسش آمديم اينجا به جان
( ( 1449 ) ) چونى اى درياى عقل ذو فنون
اين چه بهتان است بر عقلت جنون ؟
( ( 1450 ) ) دود گلخن كى رسد در آفتاب
چون شود عنقا شكسته از غراب ؟
( ( 1451 ) ) وا مگير از ما بيان كن اين سخن
ما محبّانيم با ما اين مكن
( ( 1452 ) ) مر محبان را نشايد دور كرد
يا به رو پوش و دغل مغرور كرد
راز را اندر ميان نه با محب
اى كه بحر علم و عقلى استجب
( ( 1453 ) ) راز را اندر ميان آور شها
رو مكن در ابر پنهانى مها
( ( 1454 ) ) ما محبت صادق و دل خسته ايم
در دو عالم دل به تو در بسته ايم
راز را از دوستان پنهان مكن
در ميان نه راز و قصد جان مكن
چون كه ذو النون اين سخن ز ايشان شنيد
جز طريق امتحان مخلص نديد
( ( 1455 ) ) فحش آغازيد و دشنام از گزاف
گفت او ديوانگانه زى و قاف
( ( 1456 ) ) بر جهيد و سنگ پرّان كرد و چوب
جملگان بگريختند از بيم كوب
( ( 1457 ) ) قهقهه خنديد و جنبانيد سر
گفت باد ريش اين ياران نگر
( ( 1458 ) ) دوستان بين كو نشان دوستان ؟
دوستان را رنج باشد همچو جان
( ( 1459 ) ) كى كران گيرد ز رنج دوست دوست
رنج مغز و دوستى آن را چو پوست
( ( 1460 ) ) نى نشان دوستى شد سر خوشى
در بلا و آفت و محنت كشى ؟
رنج بر خود گير گر تو دوستى
رو مگردان گر تو نيكو خوستى
( ( 1461 ) ) دوست همچون زر بلا چون آتش است
زرّ خالص در دل آتش خوش است